مثـل یک اتفـاق خـوب، بیا بیفت در زنـدگی ام !...
هشـدارنوشت: طولانی و آشفتـه می نویسـم ! برای خالی کردن افکارم روی این سطرهـا ! هیـچ کس مجبور نیست فکرهای آشفتـه ی منـو بخونه. به خاطـرِ خستگیِ خودتـون میگم. من گفتـم ! من از صبـح گفتـم که من هیــچ جا نمیـام و حوصلـه ی هیـچ چیـز و هیـچ کسو هـم نـدارم ! من اینـارو همـه رو گفتـم ! آخـه به آدمی که از زورِ بی حال و حوصلگی، تا سـاعت 12 ظهـر از تختش نمیـاد بیرون، میـاد که حوصـله ی خـونه ی عمه ش رفتن رو داشتـه باشـه ؟! اونـم با این وضعیتِ من ؟! توی خانـواده ی کم جمعیـتِ ما، همـه به هم خیـلی وابستـه ن. تـا حـدی که مثـلا من اگـه 3 روز داییـم رو نبینـم، دلم به شـدت براش تنـگ میشـه و شـده همه ی کارامو بهـم بزنـم، ولی راه میفتـم میـرم خونـه شون که ببینمشـون ! جـدای از اینـکه حتما یه روز در میون بایـد باهاش حرف بزنم ! حالا بچـه های عمـه ی من که 2 تا هستـن، حوصلـه شون سر رفتـه و به بابای من که دایی شـون باشـه زنگ زدن که ما بریـم خونـه شون و بعـدم بریم شام بیرون ! و بابای منـم گفتـه باشـه ! سرِ همین قضیـه من چنان قشقرقی راه انـداختـم که بعـدش خـودمم باورم نمیشـد ! دلم میخـواد هر جـوری که هست سرِ خـودمو گرم کنم. ولی انگار هنوز آمادگیِ یه سرگرمیِ بزرگ رو نـدارم ! الان فقـط الافی (علافی؟! + دلم میخـواد یه ومپایـر باشـه، بیـاد صورتمو بگیـره توی دستاش زل بزنـه توی چشمام و مغزمو تحتِ کنتـرلِ خودش بگیـره و فکـرای گذشتـه رو از ذهنـم پاک بکنـه ! و بهـم تلقین بکنـه که دیگـه بایـد کنترلِ کل زندگیم رو بگیـرم توی دستِ خـودم و همـه ی اون کارایی که دوست داشتـم و انجام نـدادم رو حالا انجـام بـدم ! اگـه کسی vampire diaries رو نگاه نکنـه نمیدونـه من چی میگم. توی این سریال نشون میـده که ومپایر ها تواناییِ این رو دارن که با زل زدن توی چشـمِ یـه آدم، مغزش رو تحتِ کنتـرلِ خودشون بگیـرن و هرچی که میخـوان رو ازش پاک کنن و هر تلقینی که میخـوان رو هم بهش بکنن تا همیشـه اون کاری که میگن رو انجام بده. منم الان یه همچین ومپایـری رو میخـوام ! + این آشفتـه نوشت های ذهـنِ درگیـرِ من رو ببخشیـد... بازم به نوشتـن رو آوردم و هرچی که میـاد رو مینویسـم... بلکـه کمکی باشـه به حالِ درب و داغونـم... میشینــم سر گور آرزوهـام و اشـک میـریزم... نه به خاطر خـودم... نه به خاطـر عصبانیـت کم سابقـه م و نه به خاطر نزدیک تـرین افرادی که این لحظه هارو برام ساختن... به خاطر آرزوهایی که از جــــــــونم ساختمشــون و رشــدشـون دادم تا ایـــــــــن انــــدازه بزرگ شـدن.... تیکـه تیکـه از "خــودم" رو کنــدم و پای این آروزها ریختـم تا اینجوری شــدن و تـا این حــد رشـد کردن... اونقــدر که گورشـون انقــد بزرگـه... میشینم و اشـک میریزم... دونه دونه با دستـای خودم باید خاکشون کنم و چاره ی دیگـه ای ندارم... یکی رو میخــوام برای حرف زدن... یه کس خاص... دارم خفـــه میشــم... ولی سرعت نت پایینــه و ... خلاصـه نمیشــه... فقـط آروم اشـک میریزم و میگم شب تـوام... هیـــــچ کس توی سیـاهیِ این شـبِ لعنتـیِ ظـالم نیست که حالِ منو بفهمـه... گوشـی وجود نداره تا برای چنـد دقیقه به حرفای من گوش بـده... فقـط بشینه و به صـدای بی صـدای اشک هام گوش بـده... هیــــــــــــچی نیست توی این شبِ لعنتــــــــی!... به جز سیــاهی.... و دادهـایی که بی رحمانـه خفـه شون میکنـم... و یک بالش! بالشـی که سرمو فرو کنم توش و هق هق گریـه کنم... و نوشتـن توی این 4 دیواری... اشک ریخـــتن و نوشتـن... و صــدای دزدگیـر ماشینی که سکوت شبو میشکنـه.... شایـد فقط به خاطرِ اینکـه صـدای هق هق هایی که خفـه شون میکنـم به گوشِ هیـــچ موجـودی نرسـه... هیــــــچی نیست توی این شبِ لعنتـــــی... میـرم جلوی آینـه و بدون اغراق میگـم که از چشمای قرمــــــــزی که بهم خیــره شـدن وحشـت میکنم... دو قـدم به عقب برمیـدارم و بازم نگاه میکنـم... دو کـاسـه... دو کاسـه ی پر از درد و خــون!.... قلبـم تیـر میکشــه... برمیگـردم... تکــه تکــه های "خــودم" رو از روی زمین جمع میکنــم... این "خــودم" هــای بُرنـده دستـمو میبُرنـد... وحشیـانه دلم میخــواد یکی از تکـه ها رو تـوی قلبـم فرو کنـم!... تا این کابوس لعنتــــــی تموم بشــه... عجیــب دلم جهنــمِ خـدا رو میخــواد!... فقــط میخـوام اینجا نباشــم و نبینــم... ســرِ این گـور نشینـم و قطره های درد و خـونی که می چکنـد رو نبینـم... جهنــمِ خـدا هـم برام بهشتـه... هیــــچ کس نیـــست و من به تنهـایی بارِ سنگیــنِ سیــاهی و ظلمـتِ این شب رو به دوش میکشــم... آروزهـای قشنگــم... به خـدا میسپارمتـون... همیــــن... پ.ن: 2 حالت وجـود داره. یا دیگـه نیستـم.... یا هستــم و به اینجا پناه میــارم... پ.ن: تک تکِ کلمات این پست خیسنــــد!... پ.ن : باور نمیکنــد دلـــم.................. خـــــــدایــــــــا... کمـــــــــــــــــــــــــک.............. انقــد عصبانیــم و حرصـم دراومـده که هیچی نمیتـونم بگــم! فقـط نگامو با یه سـوزن و نـخ محـــکم دوختـم به دکمه ی پایینی کت اسپرت مشکی ای که تو فاصـله ی 15 سانتیمه... و با حرص پامو فشــار میـدم روی زمین و لبمو گاز میگیرم تا حرف نسنجیـده ای از دهنـم درنیـاد تو اون وضعیت. ولی هیـچ جوری حاضر نیستـم نخ محکم بیـن چشمام و دکمه ی پایینی اون کت رو پاره کنـم! یه لحظه انگـار یه سطل آب سـرد میریزن روی سـرم! اون نـخ محکم خـود به خـود پاره میشــه و سرمو میـارم بالا و به چشمایی که 20 سانت ازم بالاترن نگاه میکنم خنـکی توی این صـدای آشنا برام غریبـه و عجیب غریبـه انگار!... با گیجی جـواب میـدم نـه! سـوالی نـدارم! و توی دلم خـداروشکـر میکنم که حـداقـل خنکی حس کردم نه سـردی!... و بازم شـروع میکنم به دوختـن چشمام به دکمه ی پایینی کت... نمیدونم چقـد میگذره... به شـئ اضافـی ای که تـوی دستمـه نگاه میکنم بدون اینکه گردنمو به سمت عقب بکشـم تا بتونم بالارو ببینـم، میگم مطمئنـی این دستِ من بمونـه؟!... میگـه چــی؟ و یه گوش از بالا میـاد جلوی دهنـم. نشنیده! تکرار میکنم. و چشمامو میدوزم به شئ اضافی... میگه آره و... میگم این برای من معنای خیـلی بدی داره هـا... این، جاش دستِ من نیست! این کار اشتباهــه! میگـه میخـوام یه بارم من اشتباه کنم اصـلا! تـو دلم میگـم یه بار؟!... و شئ اضافی توی دستـم رو فشـار میـدم... ولی ترجیـح میـدم سکوت کنم و بـذارم اون بچـه ی یه دنـده و لجوج درونی عرض انـدام بکنـه و بره... سکوت میکنم و به اون شئ اضـافی نگاه میکنـم... چقــد امروز دلم براش سوخته... یه نیم ساعتی که افتاده بود بین برگ ها و خاک ها... نیم ساعتیـم روی میز بود... کلا امروز از خونـه ش دور بوده بیشتـر... برام خیــلی عزیزه... میـبوسمش آروم... و یه نگاه بدون حرف رو شونـه هام سنگینی میکنـه !... نمیدونـم من عجیب غریبـم یا این نگـاه! که وقتـی حرف نـداره توش، رو شـونه هام سنگین تر از وقتیـه که حرف داره!!... بایـد کم کم پیـاده شـم... میگـه از روی زمین برو، اینجا شلوغـه ! خب... یه کم از اون خنکی از بیـن رفتـه انگار! شـایدم به خاطر مفهومشـه!... سرمو به نشونـه ی تاییـد تکون میـدم. نمیدونم! شـایـدم خود به خـود تکون میخـوره و من کاره ای نیستـم! آره احتمالا! از منِ عصبانی با حالِ اون لحظـه م هیچی انتظار نمیـره! عصبانیـتِ زیاد آرومم کرده!... خـداحافظی ای در کار نیست! نگاهِ پر از حرفی در کار نیست! محبتی که توی هـوا موج بزنه و با رادارهامون بگیریمش در کار نیست! فقـط بی هیـچ حرفی خـودمو از بیـن مردم میکشـم بیرون!... مردم هجـوم میـبرن تـو و من وایمیستــم و سعی میکنم از بیـن مردم نگاهمو بدوزم به نگاهی که سعی میکنه از نگاهم فرار کنـه... درهـا بستـه میشـن و متـرو میــــــره... و من می مونم... با یـه دنیـا حرص، ناراحتـی و عصبانیـت... بی هـدف، پاهامو میکشـم به سمت صنـدلی های تــه ایستگاه... میشینـم... طبـق عادت همیشگـی م، شـروع میکنم به ور رفتـن به گوشیـم. یهـو متوجـه شئ اضافی توی دستـم میشـم که لیز میخـوره و نزدیکه بیفتـه. بازم دلم براش میسـوزه... نگاش میکنـم... میبوسمش... و میـذارمش توی کیفـم... نمیدونم بایـد چی کار کنم... سرم داره از درد منفجــر میشــه... توی کیفمو میگردم، هیـچ قرصی پیـدا نمیکنـم... دلـم نمیخـواد از زیرِ زمیـن برم بالا انگار اون زیر یه دنیای دیگه س، جـدا از دنیـای روی زمین. احساس میکنم نمیتونم روی زمین رو تحمل کنم... تحمـل هیـچ صـدایی رو نـدارم! هنـدزفری رو میذارم توی گوشـم و مشغـول زیر و رو کردن آهنگ های گوشیـم میشـم. صـداش رو تا تـــــــه بلنــد میکنم. دلم نمیخـواد هیـــــچی بشنــوم! اعصابم کشش هیچی رو نـداره دیگـه... دلـم میخـواد پرده ی گوشـم پاره بشـه از این صـدای بلنـدی که توی گوشمـه... به رفت و آمـد مردم نگاه میکنـم. دلم نمیخــواد برم بالا... هیـــچ کاری دلم نمیخــواد بکنــم... انقـــــــد حالم خـــرابــه!... نمیدونم چقــد اونجا میشینم. فکر کنم بیشتـر از نیم ساعت میشــه ! بالاخـره خودمو راضـی میکنم سـوار متـرو بشـم و برم. ولی بی هـدف...! انگار از هرچـی هدفه، بیـــزارم ! آهنگ takin' back my love تـوی گوشمـه. بیشـتر از هر چیـزی دارم باهاش حال میکنم. نه به خاطر معنی شعرش، نه به خاطر اینکـه ویدئو کلیپشــو خیـلی دوست دارم! به خـاطر خشـن بودن آهنگش، که اعصاب ناآروم منو آروم میکنـه انگار! به خاطر اینکـه صـداش تا تـــه توی گوشــم بلنـده و داره پرده ی گوشمو پاره میکنـه! نمیــذاره هیچ چیــز دیگه ای بشنــوم و به هیــچ چیز دیگه ای فکر کنـم! این دقیقا همون چیزیــه که من میخــوام! یه چیــزی که نذاره بتونم به چیـز دیگه ای فکر کنـم!... احسـاس دیوونــه شــدن بهــم میــده این آهنگ!... وایسـادم تا متـرو بیــاد و از شــدت دیوونگی، پاهامو میکشـم و میزنـم روی زمیـن!... دستامو مشـت میکنـم و با خـواننـده میخــونم!... ولی نـه اونقــدر بلنـد که توی اون شلوغی توجـه کسی رو جلب کنم. واقعـــــا و به معنـای واقعــــی، احسـاس یه آدم دیوونــــــه رو دارم!... یه خانومی از پشتـم میـاد و میــره جلوم. وقتی داره میـره یه نگاه عجیب غریبی میکنـه بهـم! انگار فهمیــده تا چــه حــد حالم خــرابه و دارم دیـوونـه میشــم... حتمـا تعجب کرده از این دختـر دیـوونه! خلاصـه اگه یـک عـدد دختـرِ دیوونـه رو امروز توی ایستگاه امام خمینی دیدید، بدونین من بـودم! بی هـدف سـوار میشــم و به سمت صـادقیـه میـرم... به نگـاه متعجـب خانـومِ کنـاریم تـوجه نمیکنـم که از صـدای بلنـد آهنگ توی گوشـم و رفتـارای عصبیم که دیوونگیمـو نشـون میـده تعجـب کرده!... بی هـدف میـرم تا صـادقیـه... پیـاده میشــم و دوباره بی هـدف سـوار اون یکی خط میشـم... به سمت فرهنگسـرا!.. همیـن جوری بی هیـچ هدفی توی ایستگاه امام خمینی پیـاده میشـم! دوبـاره سـوار میشـم و به سمت صـادقیــه! یعنی انقــد دیوونــم که یه مسیرو 3 بار میــرم!... انقــــد بی هــدفـم!... انقـــــد تحمل هیــــچ چیزو نـدارم!... انقـــد عصبیـم!... ولی این بار ایستگاه خـونه ی خودمون پیـاده میشـم. دیگه تحمل زیرِ زمینم نـدارم... دلم قهـوه میخـواد... یه قهـوه به تلخیِ حـالـم... و هم چنیــن نوشتــن! تا یـه کم، فقــط یه کم از بـدیِ حالمـو روی سطرهـای اینجـا خالی کنـم!... میخــوام برم خـونه و vampire diaries نگـاه کنـم! 1season! 2season! 3 season! هیــچ وقت خستـه نمیشـم از این سریـال! دلم میخــواد اونقــد ببینــم که به چیـز دیگـه ای فکر نکنم... دلـم میخــواد به هیــــــچی فکر نکنـم... نه به روزی که قـراره سرنوشـت سـاز باشـه، نـه به اتفاقـاتی که پیش اومدنشـون رو نمیـدونم روی حسـاب چی بذارم، نـه اون شئ که جاش پیشِ من نیست و از خونـه ش دور افتـاده و این موضـوع برای من معنـی های زیـادی داره و نــه هیـــــــچ چیــــز دیگـه ای!... ... پ.ن: من خوب نیستــم... زیـاد جـدی نگیـریـد این پسـت رو!... 1. دلـم میخـواد بنویسـم... ازلحظـه هایی که میـان و میـرن... از بودنـم توی این روزهای شلوغ و پر دغـدغـه... ولی انگـار نمیشـه!... منِ دختـرٍ دهـه ی هفتـادی که رفیـق تنهـایی هام کیبـورده، انگـار انگشتـام برای نوشتـن لج کردن!... 2. میخـوام چشمامو ببنـدم به روی "عبـور" این روزهـا... یکی ترس از سرعت داره، یکی ترس از ارتفاع داره، منـم ترس از "عبـور" دارم!... "عبـور" ی که نمی دونـم بعـدش به چی میرسـه!... 3. 4. ممنـونـم از اینجـا... از این 4 دیواریـم! به خـاطر بهـم دادنِ کسـایی که فکـر نبودنشـونم بغض رو میشـونه تـوی گلوم!... 5. 6. گـم شــده ام!... ... دنیـای کودکی ام را پـس بـده... 7. سلام! من برگشتـم. بهتـرین سفـر مشهـد عمـرم بود! میدونی... یه وقتـا هست که احساس میکنی نمی تونی از پس اون چیزایی که گذاشتـن روی شـونه ت بربیـای... نمی تونی اونی که بـایـد، باشـی... میشـه کم آوردن! میشـه احساس کم بـودن کردن! میشـه اینکـه عطاشـو به لقـاش ببخشـی... حتـی به اجبار... ... امروز رفتـه بودم مدرسه. با دوستام. حالم عوض شـد... دلم رفت... رفت به روزای قشنگ پیش دانشگاهی... بچه های پیش امسال تو مدرسـه بودن و داشتـن درس میخوندن. تا نمازخونـه رو دیدم یاد درس خونـدنمون توی عیـد افتـادم... رفتـم توی حیاط و یاد رژه رفتنام توی حیاط و درس خونـدنم افتـادم... یاد دعـواهای بانمکمون با دوستام افتـادم... چقـد دلم برای اون دعـواها تنگ شـده بود... چون از روی اهمیـت بود! چون انقـد برا دوستامون مهـم بودیم که سر یه مسائلی دعوامون میشـد. ولی الان و توی دانشگاه چـی؟ کسی کار به کار کسـی نـداره چه برسـه که جروبحث هم بکنن! همه چی آروم وخنثـی!... و من چقــد دلم اون تلاطم ها و داد و بیـدادها و مسائل پیش دانشگاهی و مدرسـه رو میخـواست... بغض کرده بودم... داشتـم به دوستـم میگفتـم حاضـرم هرچی دارم رو بـدم تا یه بار دیگه با مانتـوی آبی پیش دانشگاهی باهات توی این راهـرو راه بـرم و باهـم بحث کنیم و به پروپای هم بپیچیـم! که من روی نرده ها و تو روی پله ها بشینیم و باهم چایی بخـوریم! احساس اون لحظاتم همین بود... یه دلتنگی بزرگ که یه بغض شـده بود توی گلوم و اینکه احساس میکردم حاضـرم تمام زندگیمو بـدم تا دوباره توی اون راهروها و کلاس ها راه برم و با دوستام جروبحث کنم... با چـه حسـرتی به بچه های پیش نگاه میکردم... پ.ن 1: میگن بزرگ شـدم و خـانوم ! پ.ن 2: فردا دارم میـرم مشهـد ! خب! صنـدلی داغ داریـم! هیچ محدودیتی برای داغ کردنش وجود نداره، و اینکـه اگه کسی دلش نخـواد با اسم خودش سـوال بپرسـه هم ایرادی نداره و میشـه بدون اسـم یا با اسم مستعـار هـم سوال پرسیـد! چقــد من راه میــام ! من آماده م ! سلام! من زنـده م و به شـدت درگیـر امتحانایی که یکی رو از یکی خـراب تر کردم... و چه زیباست پاس کردن درس ها که من نمیکنـم!... برنامه ی صنـدلی داغ داریم! فقـط محض یه مقـدار تنـوع! یکشنبـه شب آنلاین ! البته تا یه مدت بعـدشـم جواب میـدم. خلاصـه که نیاز به تنـوع بدجـوری احساس میشـد! خـواستم آماده تون کرده باشـم! پ.ن : یکشنبه آخرین امتحانم بدم و دیگه تموم شـه! جواب کامنتارم بعـدا میـدم. من خـوبم! خیــلی خـوب! نمیدونم تـا کی! ولی الان خـوبم! خـدانوشـت: به خاطر این لحظه ها ممنونم... 1. ببیـن، تو نمی فهمی ولی من اینجوری فقط بیـــزارتر میشـم از خیـلی چیزا... نمی فهمی کم کم چه چیزایی توی دلم جمع میشـه... نمی دونی این خیــــــــلی بده منی که 19 ساله کنارتم و همه چیزمو از تو دارم، این احساس ها جمع بشه توی وجودم... تو نمی دونی چه چیزایی داره توی دل من جمع میشـه... نمی دونی... پ.ن: تویی خارج گیومه! 2. ایمان آوردم به اینکه هرچی دل آدم درد بیشتری توش داشته باشـه، سفت تر هم میشـه! کی باورش میشـد منی که ایـــن همه دنبال رفتن به یه حرم و جای مذهبی بودم که خودمو خالی کنـم، حتی یه قطره هم اشک نریختم؟؟؟... 3. توی یه کتابی خوندم وقتی بغض داری، تمام سعیتو بکن که هرجوری که هست بترکونیش. اگه نترکه، جمع میشـه و میشـه کینه. میشه نفرت و بیـزاری! چرا من باید همیشـه انقـــــــــد قُد باشـم که گوش نکنم؟! حالا دارم به چشـم می بینـم وقتی بغض نترکه و بشـه و بیـزاری، چی میشــه!!!... 4. من نمیخـوام جنگ کنم! میخـوام زندگی کنم! نمیخـوام قُد باشـم! هرچی تا الان قُد و مغرور بودم بسمه! خوشم نمیاد انقد قُـدم! 5. ذوق و شـوقم برا همه چی، با این چیزا کور میشـه... اینجـوری بیـــزار میشمـا !... اینجـوری که بدون اینکه خودت بفهمی، با حرفات و رفتارات، ذوق و شوقمو برا همه چی کور میکنـی تــوی خارج از گیـومه! تویی که من هرچی دارم ازت دارم! همیشـه کنارم بودی! 19 ساله! حتی برای ورق زدن جزوه ی مبانی!... 6. مترو برام شـده یه کابوس وحشتناک ! میترسـم وقتی توشـم... خـدا از این قدرتـا چه جـوری به "تـو" داده؟! به فاصـله ی 2 هفتـه، میتونی بهــترین و بدتـرین خاطـره رو برا من با دستای خـودت درست کنی! اونم توی یه مکـان ! به من چـرا از این قـدرتـا نداده؟!... 7. میدونی؟ خیلی خوبه که یه نفر باشه که تا الان فقط تورو از روی نوشتـه هات میشناختـه، بعد که برای اولین بار می بینتت، بهت بگه ظاهرت به غمی نوشته هات نیست! بعد توام انقد قُـد باشی که خوشحال بشی به خاطر اینکه انقـد خـوب بلدی حداقل توی چهره ت ظاهرسازی کنی! هــــــه!... 8. من عـاشـــــق وبلاگمم! × اینجا تنهـــــــــــا جاییـه که مـن خـــــــودِ خــــــــودِ خـــــودمم! پ.ن : میگم تو فکر یه صندلی داغم! یکی از بچه ها تو وبش گذاشته بود، منم به فکرش افتادم! از اونا که من بشینم روش، هرکی هـــــرچی سوال داره بپرسه ازم! منم بایـد همه شو جواب بدم! انگار یه همچین تنوعی به مذاق دلم بد نیـومده! خـوبه یعنی آیا ؟ خستـــــــــه شـــدم... بریـــــــدم... دارم خفــــــه میشـــم انگـار... خفـــــــه شــو مریــــم! خفـــــــــه شــــــو! این بغض توی گلوت، اونقــــــــدر گنــده س که با این اشکا که هر روز میریزی نشکنه! بفهـــم اینو! دیدی؟! طعمش چـه جوری بود؟! خوب بود نگاهایی که بهت دوخته شده بود؟! خوب بود حسی که توی نگاهاشون میدیدی؟! خوب بود وقتی تک و تنها ول شـدی میون نگاهای پر از حرفشون؟! اونم توی ایستگاه مترو؟! واقعا طعمش چی بود؟! میخوام ببینم چسبید بهت؟! دادهایی که شنیدی رو میگم! اونا چطور بودن؟! آب شـدن از خجالت جلوی اون همه آدم چطور بود!؟ لذت داشت؟ وقتی چشماتو از زمین جدا کردی و دیدی نیست و داره با سرعت دور میشه چی؟ اون چه حسی داشت؟ آخه لعنتی من که شنیدم آروم گفتی یواش برو، نخوری به دیوار! من که دیدم نگران تشنگیش بودی! دیدم از پشت نگاش کردی تا پشت پیچ دیوار گم بشه! دیدم بیهوده سعی میکردی از چشمای کنجکاو مردم چشماتو جدا کنی! دیدم بغض کردی... دیدم چشمات پر شد... دیدم از دست خدا ناراحت شدی... من دیدم... پس برا من فیلم بازی نکن! من دیـــــــــــــــــــــــدم لعنتــــــی! اشکاتو از منم دیگه میخـوای قایم کنی؟! من دیدم چه جوری تک و تنها توی مترو وایساده بودی... سرتو تکیه داده بودی به بالا، که اشکات نریزن... دیدم نگاه اون خانومی که به انگشت دست چپت خیره شده بود، چه جوری اذیتت کرد... یکی آرایش میکرد، یکی موزیک گوش میداد، یکی با موبایلش حرف میزد... تو چی؟!... از همـــــــه چیــز و همــه کس بیــــــــــــــزار بودی! و از نگاهی که روی دستت بود، کلافه میشـدی. و اون لبخند! دیدم حالتو! دیــــــــــدم! بذار اعتراف کنم! اعتراف کنم که دلم برات سوخت! تو دلم گفتم داداش سهیلت کجاس که ببینه بازم دلم داره برات میسوزه و حرص بخوره؟! با اینکه قول داده بودم دیگه دلم برات نسوزه، ولی بازم سوخت! میدونی که چرا؟! وقتی بیـــــــــــــــزاریت از همـــــه کس و همــــــــه چیزو دیدم! وقتی لرزیدن قلبتو حس کردم! وقتی دست خالیتو دیدم و دیدم خـدا دستشو از دستت آورده بیرون! آره! دلم سوخت برات! وقتی اون نگاهارو دیدم! وقتی دیدم انقـــد ریختی بهم که حتی یادت نمیاد چه جوری باید کارت مترو رو بزنی!!! وقتی مثل دیوونه ها دور خـودت میچرخیدی! وقتی خیلی چیزا جلو چشمت پرپر شد و ریخت پایین! بازم میخوام اعتراف کنم! اعتراف کنم که قوی ای ! در عین ضعیف بودنت قوی ای ! قوی ای که این همـه اتفاقات رو با 5 تا قرص به ظاهر فرستادی پایین! که پاتو که گذاشتی توی خونه، انگار نه انگار! و وقتی نشستی پای لپ تاپ... دکمه های کیبوردت غرقن تو آبِ اشکات!... پ.ن: از مریــم طرفداری نکنید! یه مهمونی دعوتیم. ، خونه ی عمه م . بالای 25 نفر. خب، این برای خانواده کم جمعیت ما یه کم چیز عجیب غریبیه! مهمون ها رفتن و مهمونی تموم شده. ما که فامیل نزدیکیم، موندیم هنوز. من خیلی خسته شدم! کلا هم حالم خیلی خوب نیست. از صبح... نه نه! از دیروز... نه! یکی دو روزی میشه فکر کنم! نمیـــــــدونم!! ولو شدم روی مبل و چشمامو بستم و بازم غرق شدم توی فکرام... صدای بابامو میشنوم : چرا اینجوریه مریم؟ خسته شدی؟ چشمامو باز میکنم. میگم آره. خیلی خسته شدم! صدای مامانمو میشنوم : مریـم همیشه همیـن جوریه دیگـه! یا اعصابش خـورده ، یا قاطیـه ، یا حـوصله نداره ، یا خسته س یا ... بابام میگه آره دیگه، همیشـه احساسای منفی! احساس میکنم یه چیزی توی وجودم میریزه پایین! احساس میکنم خیلی ناراحتم! برای مریـمی که اینجوری درموردش فکر میکنن، بدون اینکـه یه بار ازش پرسیـده باشن آخه دردت چیـه تـو؟! مگه مریـم دیـوونه س که الکی الکی ، همیشه حالش خـوب نباشـه؟! مگه اون از خوب بودن حالش خوشش نمیاد؟! مگه آدم نیست؟! مگه....؟؟؟ پ.ن 1 : خودم میدونم خیلی دل نازک شدم و هر حرفی خیلی ناراحتم میکنه... حتی با اینکه میدونم این حرف هایی هم که شنیدم هیــــــچ منظوری پشتش نبوده و... ولی خب بهم حق بدید... میدونم زیادی دل نازک شـدم... دعـوام نکنید... پ.ن 2 : ببخشیـد کم سر میزنـم. مثلا دارم خـودمو با درس سرگرم میکنـم!... خـدانوشت : من یه معـذرت خـواهی گنـــــــــــــده بهت بدهکارم... توی پست قبلیم خیلی بد باهات حرف زدم... دست خـودم نبود... ببخشیـد... ببین خـدا، این بار میخـوام فقـط با خودت حرف بزنـم... حالم بـده.. خیلی بـد... و تـو اینـو از هرکسی بهتـر میـدونی... خدا میبـینی؟! میبینـی مریمـت چی شـده؟.... بـریـــــــــده از دنیـای نامردت... از نگاه نکردنات... از آدم هـای رو زمینـت.... خـدا بغضمـم میبینــی، مگـه نـه؟ اینـم میبینـی که چنـــــــــد وقتـه داره خفـه م میکنــه؟! خـدا میبینـی بغضـم هـر لحظـه به تـرکیـدن نزدیکتـر میشـه؟ خـــــــدا منـو میبینی؟؟؟ خستــه شـدم از نگاه نکردنات! از دنیای کثیف و نامردت... خـدا تنهـاییمـو میبینــی؟! ازت کسی رو نمیخـوام که تنهـاییمـو پر کنـه، خــودتو میخـوام... نگاهتـو میخـوام... خـدا میـدونی نگاهتـو یادم رفتـه؟!... میـدونی هیچی از این بدتـر نمیشـه؟ خـدا به خـودت قسـم دیگـه از همـــه ی دنیـات بریـدم... خـدا مـن نـدارمـت... الان وقت ول کردن منــه؟ تـو که میـدونی من چـه اوضـاعی دارم الان... نکنـه نمیدونـی؟! آره... حتمـا نمیـدونی... وگـرنـه عمـرا دلت نمیــومـد نگاتـو ازم دریـغ کنـی... آره... حتمـا نمیبینـی اوضـاع منـو... خـدا مـن خستـه م... بـــــــــــــــــــس کـن! بــــس کن این قـایـم موشـک بازی رو! تـا کی میخـوای هرجا میـام دنبالت خودتـو قایم کنی؟! مگـه یادت نیست من تـو بچگی هـام هـم خـوب بلد نبودم قایـم موشک بازی رو؟! قایـم شـدن رو دوست داشتـم، ولی پیـدا کردن رو نـه. نمی بینـی چقـد خستــه م؟! نمی بینـی نمازهـام دیگـه مثـل قبـل نیست؟ نمی بینـی فقـط برای رفـع تکلیف شـده؟ وقتـی اصـلا نمی بینمـت، چـه جـوری میتـونم تـو نمازام باهات حـرف بزنـم؟ نمی بینـی دلم چقـد پره از این دنیـای نامردت؟ نمی بینـی حتـی از آدمای تـوی خـونـه ی خودم بیشتـر از همـه دلـم پـره؟ نمی بینـی همـدمم شـده این لپ تـاپ که هـر وقـت دلم دوباره ابرای سیـاه میـان تـوش، بذارمش روی پام و تـــــــــا میتـونم بنـویسـم؟! نمی بینـی همـه ی امیـد دل بی امیـدم شـده دوستـای مجـازیـم؟ نمی بینـی حتـی از آدم هـای تـو خـونه م هـم بریـدم؟ نمی بینـی کابوس شبانـه روزیـم شـده اینکـه اگـه یـه روزی برسـه که نتـونـم بنویسـم، چیــــــــــــــکـار بایـد بکنم؟ خـدا مسخـره نیست؟! مسخـره نیست کابوس آدم این شـده باشـه؟! خـدا زشت نیست؟! زشت نیست آدم جلوی مهمونا نتـونه اشکاشو سُر بـده تـو کاسـه ی چشماش و برق اشـک چشمـاش رو همـه ببینن؟! زشت نیست؟! خـدا، جـای اینـکه خـودتو بهـم نشـون بدی و کمکم باشـی، هـر روز یـه مسئلـه ی جـدیدی اضـافی میکنـی؟! اینـا چیـه خـــدا؟! دِ بگو اینـا چیـــــــــــه؟! امتحـانه؟! عـذاب گنـاهـام تـو این دنیـاس؟! چیــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟!! بشینـم از شنبـه تـا جمعـه رو برات بگـم هـر روز چـه چیزایی اضافـه شـده؟! ببینــم خـدا، نکنـه وقتـی داشتـی منـو بـه هر دلیلی تنبیـه میکـردی و دستت رو دکمـه ی عـذابات بـود، یهـو خوابت برده و دستت همین جـوری مـونـده رو دکمـه و همین جـوری عذابا دارن میریزن؟؟!!! پ.ن 1: خـدا،دیدی بعضیا وقتـی قهر میکنن، موقع رفتنشـون همـه ی یادگاری هاشـونم میبرن با خـودشـون؟ خـوشحـالم کـه حـداقل یکی دوتـا لبخنـدتـو جـا گذاشتـی و بعـد رفتـی... پ.ن 2: خـدا، تـو که نیـازی به کامنتینگ نـداری؟ هـــوم؟! بعضـی چیـزا میشــه یـه تلنگـر به شیشه ی احساس آدم... یه تلنگـر که شایـد خیلی وقتـه بهش نیاز داشتی... ولی مثـل همیشـه، به خاطر غـرور لعنتیـم پنهـونش کردم... حالا... اون تلنگر زده شـده... انگـار ضـربه ش مستقیـم به بغـض همیشـگی و سنگین تــوی گلوی منـم خـورده... شکستــه بغضـم... بعـد از چنـدیـــن وقـت... چشمـای بغـض دارم شـده چشمـای اشکـی... تـوی آینــه بهشـون خیـره میشــم... به سختـی سعـی میکنم جلوی ریزششـون رو بگیـرم... بابام داره صـدام میکنــه... دیــر شـد مریــم! الان پـرواز میشینـه، ما نیم ساعتـم راه داریم! اومـدم بابا! و بغض صـدام میشـه هق هق آرومـی کـه سعـی دارم خفـه ش کنـم... بی اختیـار فکـرم پـرواز میکنـه سمـت کسـی که بالاخـره میـاد جـای مـن... هق هقـم شـدید تـر میشــه... لبمو گـاز میگیـرم تـا صـدام بلنـد نشـه... 5 دقیقــه بعدش تـو ماشیـن نشستـم... بابام راننـدگی میکنـه، سـرمو تکیـه دادم بـه شیشـه... هنـدزفـری تـو گوشمــه... " گناهـی نـدارم ولی قسمـت اینـه، کـه چشمـای کـورم به راهـت بشینـه..." رد اشـک رو روی صـورتـم احسـاس میکنـم... لبـم شـوره... شـورِ شـور... چشمـامـو میبنـدم تـا اشکـام قطع بشـن... ولی با سمـاجـت راهشـونو از زیـر پلکام باز میکنـن... گوشیمـو در میـارم. به 2 تـا از دوستـام sms میـدم... یکیشـون همـراه همیشگـیم تـوی تمـام این سـال هـا بـوده... براش از احساسی که اون لحظـه دارم میگم... از اون یکـی یـه سـوال میپرسم در مورد خـودم...ازش میخـوام رک جـوابمـو بـده... " دوبـاره دلـم واسـه غـربت چشمـات تنگـه... دوباره این دل دیوونـه واست دلتنگـه..." انگار سماجـت اشکـام بیشتـر میشـه... sms میـاد... مریــم من اصـلا نمی فهمـم چـی میگی؟؟! چـی شـده؟؟! چشمـام داغِ داغـه... میسـوزه... الانـه کـه صـدای هق هقـم بلنـد بشـه... فکـر اینکـه هیـچ کس نمی فهمـه چی میگم، کافیـه برای داغـون شـدن... بابام داره بهـم غـر میزنـه کـه دیـر کـردم! سـرمو 180 درجـه میچـرخـونـم سمت شیشـه، که یـه وقت رد اشکـامو نبینـه!... چقـد تـوی اشک ریختـن بی صـدا و خفـه کـردن هق هق هـام خبـره شـدم!... چقـد ایـنجـور تلنگـرا یـه وقتـا لازمـه... احسـاس میکنـم تمـام بـدنـم داره میسـوزه... بابام میگـه امروز پکری؟! بغضمـو قـورت میـدم و میگـم نـه! دیگـه چیـزی نمیگـه... میرسیـم فـرودگـاه... من دم سالن از ماشین پیـاده میشم تا بابام بره پارکینگ. میـرم توی سالن... بی هـدف میـرم جلو... حتـی نگـاه نمیکنـم ببینـم پـرواز نشستـه یـا نـه! یـه صنـدلی رو انتخـاب میکنـم و میشینـم روش... چشمـام خیسِ خیسـه... سـرمو میگـیرم بالا کـه اشکـام سـرازیـر نشـه... نگـام روی آدمـایی که اونجـان میگـرده... انگـار همـه شـادن! حالا واقعـی یـا ظـاهـریشـو نمیدونـم! یـاد 5 ماه پیش میفتـم... تـوی همیـن فـرودگـاه... مقصـد کیش... اون روز فکـر میکـردم مسـافـرت بعـدیـم یـه جـور دیگـه ست!... یهــو انگـار از مسـافـرت بیـزار میشــم!... اعصـابـم به هـم ریختـه از دختـر بچـه ای کـه از صنـدلی جلو،برگشتـه و زل زده بـه من! نگام تـوی جمعیـت بـه بابام میفتـه... براش دسـت تکـون میـدم و میـاد میشینـه کنـارم... سـرمو دوباره مجبـور میشـم بگیـرم بالا، تـا اشکـام نـریزن... صـدای مـردی از پشتمـون سلام میکنـه. شـوهـر دوسـت مامانمـه.. فکـر کنـم 7،8 سـالی میشـه منـو نـدیده. میگـه چقـدر بزرگ شـدی مریـم خـانـوم! از اون لبحنـدهـای زوری و مضحکـم میزنـم... تـو دلـم میگـم کـــــــــــــــــــاش نمیشــدم!... نمیـدونـم چقـد میگذره تـا مامانم و دوستـش میـان. من سخـت مشغـول قـورت دادن هق هق هـامم!... و سـُر دادن اشکـام تـو کاسـه ی چشمـم... مامانـم بغلم میکنـه و صـورتمـو میبـوسـه... با تعجب خـودشـو میکشـه عقب میگـه چـرا انقـد داغـی؟! تب داری؟! نمیـدونـم چـی میگـم!! ولی حتمـا یـه چیـزی تـو مـایـه هـای نـه میگم دیگـه! بازم تـو ماشینیـم... ایـن بار روی صنـدلی عقبـم... اعصـابـم از سمـاجـت اشکـام خـورد شـده! ولشـون میکنـم تا بریـزن... تـو خـونـه ایـم... مامانـم بازم بغلـم میکنـه میگـه دلش بـرام تنـگ شـده بـوده خیـلی. بی اختیـار میگـم مریــم خـوب نیسـت حـالش! از دنیـا خستـه س! با تعجـب نگـام میکنـه. میگـه از ایـن حـرفا نـزنـه مریــم!! زیـرلبـی میگـم اوهـوم... و خفــه میکنـم مریــم رو!... پ.ن: یـه وقتـا فقـط یـه تلنگـر لازمـه تـا احسـاس کنـی تمـام ایـن مـدت فقـط داشتـی الکی و با یـه سـری دلایـل مسخـره خـودتـو تـوجیـه میکـردی... از همـه ی کارات پشیمـون بشـی... دلـت بخـواد زمیـن و زمـان رو بـه هـم بدوزی تا اشتباهـاتـو جبـران کنی... ولی ببینـی راهی نیسـت... شـروع میکنـی بـه بـه هـر دری زدن... ولی هنـوزم شـک داری... نمیـدونی کار درسـت چیـه... فقـط میـدونی یـه تلنگـر بهـت زده شـده که انگـار بیـدارت کـرده... این همــه اشـک هـم آرومـت نمیکنـه انگـار... خـدانـوشـت: ببیــن... یـا منـو بنـداز تـو جهنـم، یـا تـو بهشـت... همین جـا قـول میـدم هیـچ اعتـراضـی نکنـم و مریــم رو خفـه کنـم اصـلا! میـدونی که بـه خفـه کردنش عادت کردم! ولی ایـن برزخ نــه!... بعـدانـوشـت: چقــد بایـد حـال آدم بـد باشـه تـا با خـونـدن کامنت هـا هـم اشکـاش سرریــز شـن!... خســتـه شــدم از گفتـن الکیِ خـوبــم و خنـده ی مضحـک بعــدش!... بـذار اینجـا بگـم کــه نــــــه!... مـن خـوب نیستــم!... اینجـا تنهـا جاییــه کـه مـن خــودِ خـودمـم... پس میگـم کـه خـوب نیستـم... چنـد روزه دارم بـدتـرم میشــم... حـق دارم... بـذار اینجــا بـه انـدازه ی تمـام اون خـوبـم گفتــن هـای دروغیــن، داد بزنـــم من خــــوب نیستــــــــــــم....! پ.ن 1: دارم از همـه چیـز میتـرسـم... از همــه چیـز... از ایـن همـه تغییـرات سـریع دور و اطـرافم و ثـابت مـونـدن و تغییـر نکـردن خـودم... این فقط یکیشـــــــه!... پ.ن 2: بـازم سکـوت گـرفتــه منـو... بـدجـــــوریم گرفتــه... پ.ن 3: کاش یـه قرصـی بـود کـه میخـوردی و دیگـه هیچی نمیفهمیــدی و نمیدیـدی و میخــوابیــدی فقـط... پ.ن 4: راستـی... گفتـم کـه خـوب نیستـم؟؟؟........
آخـه خب من وقتی میگم حال و حوصـله نـدارم و هیچ جا نمیـرم، یعنی چی خب ؟! به من چـه ربطی داره که 2 نفـر دیگـه حوصلـه شون سـر رفتـه و ایـن همـه هم به خانواده ی ما وابستـه ن ؟ چـرا من بایـد با این حال و روزی که دارم پاشـم برم اونجـا و 2 ساعت فیلم بازی کنم و الکی لبخنـد بزنم و بگو بخنـد کنم ؟ بلـه !... اینا نشـونه های مریــمِ جـدیدیـه که داره خـودشـو تا حـدِ امکان جـدا میکنـه از اون مریــمِ قبلی !... چون مریــمِ قبلی خـواستـه و میـل بقیـه رو به خـواستِ خودش ترجیح میداد و همیشـه سعی میکـرد کاری بکنـه که بقیـه رو راضی و خوشحـال نگـه داره. ولی از این موضـوع خیـلی ضـربه خـورد !... الان من شـدم مریمـی که این ویژگی های شیطانی رو داره توی وجودش و به خاطـرِ اون چیزی که خودش میخـواد، حتی قشقرقی راه مینـدازه که بیا و ببین !...
و شایـد جالبش اینجـا باشـه که بعـد از اینکـه بابامو مجبور کردم تا زنگ بزنه و بگـه ما نمیـایم، عذاب وجـدان هـم ندارم !
بلـه... اینجـور مریمیــم مـن !...
) و بیکـار چرخیـدن و هـدر دادنِ ثانیـه به ثانیـه ی عمرمـه که ارضـام میکنـه انگـار ! مثلا تو فکرِ کار کردنم. میخـوام با کار سرِ خـودمو اونقـدر گرم کنم که دیگه نتـونم به چیـزِ دیگه ای فکر کنـم ! با یکی از استـادهامون صحبت کردم و گفت که میتونه برام کار پیـدا بکنـه، اونم تو زمینـه ی رشتـه ی تحصیلیِ خـودم ! از این بهتـر نمیشـه برای یه دانشجوی ترم دوم ! اونم با رشتـه ی من که کار کلا براش خیـلی کمـه تو ایـران. البتـه گفت الان بهـم حقوق نمیـدن. منـم به حقوقش نیازی نـدارم خـداروشکر و فقـط میخـوام که یه جوری سرِ خـودم رو گرم کنـم ! ممکنـه خانواده م مخالف باشـن با کار کردنِ الانِ من. ولی می دونن که الان هیــچ چیــز نمی تونه جلوی منـو بگیـره و هر کاری که دلم بخـواد می کنـم ! ولی احساس میکنم الان آمادگیش رو نـدارم ! آمادگیِ مسئولیتِ بزرگ نـدارم ! مغزم آمادگیِ یاد گرفتـنِ چیـزهای خیـلی مهم و جـدید رو نـداره الان ! حتی آمادگیِ آشنا شـدن با آدم هـای جـدیدی که خیـلی هم از من بزرگ تـر باشـن رو هـم نـدارم ! به خاطرِ همینـا ترجیح میـدم یه مدت دیگـه پیگیـرش بشـم... الان ترجیـح میـدم تمامِ وقتـم رو به الافی (علافی؟!
) بگذرونـم ! میخـوام برم کلاس های مختلف ثبت نام کنـم و مهـم ترین کارم اینـه که این طلسـمِ رانندگی رو بشکنـم و برم 10 جلسـه ی قام قامِش رو هم بالاخـره بعـد از 6 ماه بگذرونـم ! تازگی ها فهمیـدم برای این حالـم، دلم میخـواد ساعت ها پشتِ ماشین بشینـم و برونم و برونم... یه همچیـن دیوونه بازی ای هم چنـد روز پیش درآوردم که توی ادامـه مطلبـه.
:ادامه مطلب:![]()

![]()









![]()

...!
...!![]()

چون همـه چیزش واقعی و از تـه دل بـود... خیـلی خوب بود... جای همگـی خالی. اگه لایق باشـم به یاد همـه تون بودم... 

![]()

خوشـم نمیـاد از این حرف !... 
بالاخـره امام رضا بعـد از 1 سال منم طلبیــد!
اگه لایق باشـم همـه تون توی ذهنـم هستین...
![]()



![]()








![]()


فقط یه چیزی... اگه دارم اشتباه میرم، بزن پس کله م، منو بیار توی راه درست! ولی من الان خوبم! شایـد اشتباه باشه این خوب بودنم، شایدم درست، تو منو هـل بده توی راه درست... باشـه؟...![]()









اینکه وقتی تمام وجودم پر از بیـــزاری شـده و یادم میفته که میتونم بیام و اینجا خودمو خالی کنم، برام بهترین چیزه!

![]()

![]()






![]()
نکنــه برا این نگاهتـو نمی بینـم که خـوابت برده؟؟!! دِ آخـه از این همـه صـدا هق هقِ منـم بیدار نشــدی؟؟! پاشـــــــو خـــــــــدا ! پاشـــــــو! خـــواب بســــــــه! خـدا میبینـی دارم به همـه چیز بی اعتقاد میشـم؟ این چیزیه که تو میخـوای؟! تــو نـدیدی؟ نـدیدی 5 شنبـه که بیرون بودم با دوستـم و فقـط کمتر از نیم ساعت مونـده بود نمازم قضـا بشـه، چـه جـوری بدو بدو خـودمو رسـوندم به نمازخونه ی مترو که تـو لحظه های آخـر نمازمو بخـونم؟ در حـالی که تـو خیـلی وقتـه اصلا جلوی من واینمیستـی تا باهات حـرف بزنـم! من فقـط روزی 3 بار، میام سـر قرارمون وایمیستـم، تا تو بیـای... تا حرف بزنیم و آشتی کنیم... ایـــــــــــــن همـــــــــه روزه میـام سر قرارمون و تـو نمیـای، ولی من حـاضر نیسـتم حتی 1 بارشو از دست بدم... چون می ترسم همون 1 بار تـو بیای و من نبینمت... ولی تـو 5 شنبه هـم نیـومـدی... با اینکـه من به هر بدبختـی خـودمو رسونـدم... چـرا هر روز داری اضافه ش میکنی خــــــــدا؟! تنهـا دلخـوشیم خونـه م بود، ولی تو اونم ازم گرفتی... نگو نمیـدونی منظورم چیـه!... خیلی هم خـوب میـدونی... ایـن دیگه بدتریـن قسمتش بود... الان دیگه هیچی نـدارم... این خـوبه؟! ببیـن خـدا، بیـا و بس کـــــن! باور کن مـن دیگـه از ایـن بازی خستـه م! امروز رو دیـدی؟! برای اولین بار تـو کل این 19 سال موقع خواب از ذهنـم گذشت که چه خـوبه اگه دیگـه بیـدار نشـم... باورت میشـــه؟! خـودم که باورم نمیشـه! من تـوی این 19 سال خیـــــــلی چیزا رو به چشـم دیدم ولی میـدونی که هیــــــــــــــچ وقت همچیـن فکری حتـی از ذهنـمم نگذشت! چـه برسه به اینکـه از فکرش لبخنـد هـم بشینـه روی لبم و لذت ببرم!... خـدا این قایم موشـک بازی بســـــه! میبینـی حق هیچـی ندارم؟! حق هیچــــــــــــــی!!! حتی اشتباه کردن... میــدونی خـدا؟ دلم میخـواد برم یـه گوشـه ای از این کشـور و جـدا از حـرف همـه ی مردم، تـا تـــــه دنیـا اشتباه کنـم!!! خـدا تـو میبینـی؟ می بینـی چشمام همـه جا میگـرده دنبال یـه نشـونه ازت؟! خـدا همچیــن تنهـایی ای رو تـو بنـده هات دیدی؟! کـه تو خـونه ی خودشونـم غریب و تنهـا باشن؟ خـــــدا چی بگم دیگـه که دلــم پــــــــــــــر از حرفه... فقـط یـه چیـزی میگـم... بیا و بــــــــس کن این قایم موشک بازی رو... باور کن می ترسـم دیگـه هیـچ وقت پیـدا نشیـــم...
داری؟![]()


![]()




![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
