دل نوشته ها

اینجــا "مـــَن" ِ مـن زنـدگـی میکنــَـد !

90 هـَمــ داره تَموم میشــه، با همــه ی خـوبی هـا و بَدی هاش...

ناراحتـَم که بایـد بگـمــ بدتــَرین سـالِ زندگیـمــ بود 90... افسوس

بزرگتــَرین اتفاقـاتِ زندگیــم تــوی این ســآل افتـاد... اولش کـه سختــی هـای کنکـور و استِرسِ قبولیشــ بود، بعد هم اتفاقاتِ بزرگی که تـوی زندگیِ خصوصیــم اُفتــاد...

مُرداد و شهـریورِ 90... شآیـد بشــه گفت بدتـَرین بخشــ هـآی سـالِ 90 بود بـرامــ ... ولی باز هــَم تـوی شـلوغی و دردهــایی که تـوشونــ دست و پـا میزَدم، دست هــای خـُدایی رو حس میکــردَم که بـرای آرامشــَم فرشتــه ای بـَرای اون روزهـآم فرستـآده بود تــا با بودنـِش و حرفــ زدن باهـاش آرومــ بشـم ! لبخند بگذریــمــ که مثــلِ اکثــَرِ چیـزهـای زندگی مــَن ، تــاریخ انقضــآ داشت ... خنثی

و دی و بهمـنِ 90... و مَنــی که دیگــه بَرای دردهآی زندگیــمــ ، کاملاً آبدیــده شــده بودم ! آستــآنــه ی تحمـلَــم بالاتــر رفته بود !  و مـَن یــاد نگرفتــه بودَمــ که " دلتنگـی بهـانــه ی خـوبی بـَرای تکرارِ یـک اشتباه نیـــستـــ ! " ابرو

سـآلِ خیـلی خیــلی بـدی بـود بَرای مـَن... شـآیـد بهتریــن اتفاقـِش ورودَم به دانشگـآه، تــوی رشتــه ای که واقعــــــا و از تــهِ قلبــَم دوسش دارَم بـود ! قلب

ولی مـَن به طـورِ عجیب غریبــی ، حسِ خــوبی نسبـَت به 91 دارَم ! چیـزهآیی تــوی 90 یـآد گرفتــَمــ که فکـر میکنــم کمکـَم بکنــه تــا بـِتـونَمــ  91 ِ بهتــَری بسـازمــ برای خـودَمــ ! مژه

مَن یـاد گرفتــَمــ زنـدگی میــره جلو ! هرجــوری کـه بخـواد ! پس بـه نفعِ منــه که راحـَت بگیــرَمـِش ! چـون اون دوست داره مَن سخــت بگیرَمـش ، تـآ هرچــی بازی بلــده سرَم دربیــاره و مـَن اینــو نمیخــوآم ! از خود راضی

یـآد گرفتــَمــ هیــچ اعتبـاری بـه آدَم هــای دور و وَرم نیــست ! اونــا هر وقتــی که بخــوآن میتــونَن تغییـر بکنَـن ، تـا حــدی که دیگــه منو نشناسَن حتــی ! و از هـَر غریبــه ای ، غـریبــه تـر یشَن ! پس یهتـَره تــا حــدِ ممکــن، وابستگـی نتـَراشـم بـرای خــودَمــ ! بگذریــم از یــه عــِده ی مـَحــدودی که واقعــا لیاقتِش رو دارن ! لبخند

یآد گرفتـَمـ مـَن بـه دنیــای آدم بزرگــ هــا تعلـق نـدارَم ! نمـیتــونَمــ اداش رو هــَم دربیــارَم.  ولی میتــونَمــ تــو دنیــای ســآده و کودکـانــه ی خـودم ، صفـت هــآی خــوبــِ آدم بزرگــ هــآ رو داشتــه باشــَمــ ! 

یـآد گرفتــَمــ اگــه یه روزی یــه راهــی جلوی پــامــ بستــه میشــه، این خـود به خــود نیــستــ ! دسـت هـآیی کـه یه وقتــآ پنهـانـَن، اون راهــو بستــَن و یه جـای دیگـه از زندگیــمــ یه رآهِ دیگــه باز کــَردن ! پس بهتـَره به جـآی غــُر زدن، برَم اون رآه رو پیــدا کنــَمــ !

یـآد گرفتــَم حتـی اگــه زنـدگی چیــزِ خـاصـی نـَداره تـا ازَش لذت ببَرم ، مــَن یــه جوری یـه چیــزی برای لذت بُردنَــم پیـدا کنَـم !  حتــی یــه چیــزِ خیــلی ســآده ! لبخند

مـَن یــآد گرفتــَمــ زنـدگیِ مــنَ، یــه مسیــرِ یـک طرفـه س ! مسیــری کـه تحـتِ هیـچ شرایطـی نبـایـَد به عقب نگـاه کنـَمــ ، جـُز برای نگآه کردَن بـه تجربــه هـآیی که کسـبــ کردَم ! مسیــری کـه ، دور زدَن تــوش ممنــوعــه !!! منتظر

 

 امیــدوارَمــ امسـآل برای همــه بهتــَر از ســآلِ 90 و پـٌر از موفقیــتــ های ریــز و درُشــت باشــه ! ســآلی پـُر از روزهـآی قشنگــ و خاطـره هـآی خـوب ! وَ پـُر از ســَلامَتـی ! لبخندقلبماچ

 

 

+ از ایـن دنیـآی مجـازی ، دوسـت هـآیی پیــدا میکنیــم کـه خیــلی وقتــ هـآ ، بیشتـَر از 1 دوسـتِ دنیــای واقعـی برآمون وقـتــ و انرژیــ صَرف میکنــَن و به حـرف هـآمون گوش میکنــَن و سـعـی میکنـَن هرجــوری کـه هــَست، کمکِمــون کنـن تا مشکلـِمون رو حــَل کنیــم. وقتـی یهــو تـَصمیــم به رفتـَن میگیــرَن، شـوکـه میشــیـمــ و جـای خالیشــون کاملا محسـوســه !... خنثیناراحت

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ C0mMeNt ()

مَن دارَم یـآد میگیـرَمــ به رویِ هَمـه لبخَنـد بِزنَمــ ! لبخند حَتی اونایـی که کارهـا و رَفتارهاشونــ بَرام قابلِ قبولــ نیـستــ و اَز بعضیــ کارآشـونـ تَعجُب میکُنـمــ ! یآد میگیرَمــ وَقتیـــ بهشـون میرِسـَم، تَمـامِ تَعجُبمــ رو پُشتِ یـه لبخَنـد قایـِمــ بکنَـمــ و باهاشون بگوبخنـد بُکنـَمــ !

یـاد میگیـرَمـ هَر روز که از خـوابـ بیدار میشَـمـ ، قَبل از اینکـه از تختَم بیـآم بیرون، یه نِگاهی به بیرون از پنجِـره بندازَمــ و بـِگم امروز برا من روزِ خوبیـه ! پُر از اتفاقاتـِ خــوب !  و بعـدِشـ سَعی کُنَمـ هَرجوریـ کهـ هَستــ ، اون روز رو بَرایــِ خودَمـ خوبــ کُنمــ !

یاد میگیرَمــ صَبـور باشـَمـ و نَذارمـ اعصابـَم سرِ هیچ چیزیـ بریزه بـِهـمـ ! یـآد میگیرَمــ تَمـامِــ دِلخوریـ هامـو با یـه لبخنَـد قورتـ بــِدَمـ ! مژه

مَن دارَمـ یآد میگیرَمــ چـه جوریـ با هَمونـ چیزهایی کـه دارَمـ ، خوش بَخت باشَـمـ ! وَ فکـر نکُنـَمـ بقیـه چـِقـدر خوش بختَـنــ ! یاد میگیـرَمــ منـَمـ بتونَمـ خوش بختــ باشـَمـ ! فِکر نکنَمـ همـه یه سِریــ چیزهایِ خاص دارَنـ که خوشــ بختَنـ ! نــَه ! اونـا اِحسـاســ ِ خوشــ بختیــ کردنــ رو بلدَن و منَـمــ بایـَد اینــو یآد بگیرَمــ !

مَن دارَمــ یآد میگیرَمــ یه روزهـاییــ حتی گوشیمو جا بذارَمــ توی خونــه و برای بَرداشتَنِشــ ، 3 طبقــه پله رو بَرگرَدمــ بالا !

دارَمــ یـآد میگیـرَمــ وَقتـی صــدایِ sms گوشیـمــ دَرمیــآد ، به جـایِ اینکـه قلبَـمــ تآلاپـی بیُـفتـه، بگیرمِشــ تـو دستـَـمــ و بتَرسَــمــ !...

دارَم یـاد میگیــرَم یـه مَسیــرِ ثابِتــ رو بگیــرَم و بِــرمــ ! بــه هیــــچ عُنــوآن بــه پُشتــَمــ نیـمــ نِگــاهــی هــم نَنــدازَمــ و فقَـــط نگـآم بــه تابلــویِ جلــو رومــ باشــه !

دور زدَن مَمنـــوع !

 

 

+ شـآیـَد اقتِضــایِ مُهــم بـودَنِ یــه آدَم برآت ، نـِگـرانیــ برآی اون رابطــه باشــه ! ولی هـَرچی که هَسـت ، مَن بی دَلیل نِگــرآنی دارَم ! حتــی اگـه " ما مُشـکِلی نَداریــمــ باهــَمــ ! " مَطرَح بآشــه !... بِییــن ، مَــن قـورتــ میــدَم نگـَرانیـمــ رو ! لبخند

+ بَعضـی چیـزا خــود بــه خـود سَخـتــ گرِفتــه میشـَن ! دستِ خــودِ آدم نیســتــ ! " هَمــه چیــز دَر اِختیــآرِ مَـن نیسـتــ !... "

++ مَن هـم یآد میگیــرَمــ بی تفاوُتـــ باشـَمــ !...

++ گـذَرِ تک تکــِ ایـن ثانیــه هـآیِ سِـپـری گشتــه ی عُمـر ، به قدیمــی شــُدنِ دوستــی اتــ می اَرزَد ...!

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ C0mMeNt ()

بلـه ! امروز بعـد از نزدیکِ 1 ترم و نیم گذشتـن از وارد شـدنِ ما به دانشگـاه، جشنِ فارغ التحصیلی گرفتن برامون تـوی مدرسـه ! مژه روز فوق العـاده ای بود... اینکـه بازم کنـارِ بهترین دوست های دنیـا باشـی و احساسِ آرامش بکنی کنارشـون‌ ! از اینکـه هستن و هنوز داریشـون ! اینکـه اگـه همه ی دنیـا هم بد و بی معرفت شـده، بازم با این حال، آدم هایی هستن که از بودن در کنارشـون احساس کنی که خـودِ خـودتی و آرامش وجـودتو پُر بکنـه ! اینکـه دوباره مثـل قدیم بشینیم روی صندلی های آمفی تئاتر، سرمونو بذاریم روی شونـه ی دوستمون و به کلیپ هایی که از این سـال هایی که با هم و توی این مدرسـه بودیم، ساختـه شـده نگاه کنیم. و یه چیزی به سنگینی و قلمبگیِ یه پرتقال بشینـه توی گلومون و چشمامونو خیـس کنـه ... انگار بهش میگن بغض ! از اینکـه دیگـه اون صحنـه ها تکرار نمیشـن و برای همیشـه فقـط ازشـون همین عکس ها مونـده...افسوس اینکـه دیگـه تکرار نمیشـه که من با مانتـوی آبی، سرمو بذارم روی پای دوستـم و روی چمن هـای حیاط دراز بکشـم و دغدغـه هایی که با دست های خـودم ساخـتم رو برای چند لحظه هم کـه شـده فراموش کنـم... و اینـا همشـون تبدیل شـدن به تعدادِ زیادی عکس فقط...افسوس تنهـا عکس هایی که چیزی به عظمتِ بغض رو میشـونن توی گلوم...ناراحت

+ روزِ فوق العاده ای بود...لبخند

+ چقـــــد سختــه... نمیتونم بگم چقــــــــــد سخته که توی جایی که برات بدترین خاطره هارو توی خودش حبس کرده، مجبور باشی وایـسی و الکی لبخنـد بزنی و به زور قیافـه تو جمع و جور کنی که حـالِ درونیت رو نشون نـده !... هی نگـاتو بدوزی به کفشت، برای اینکـه نبینی اون خاطراتِ بد چـه جوری از در و دیوار دارن هجـوم میـارن به سمتت !...

+ تـو صورتتـو سیـاه میکنی و می رقصـی تـا دلِ سیـاهِ من و امثـالِ من رو شـاد بکنی؟؟؟... ناراحت میخـوام هــــــــــــــــــــزار سـال دلِ سیاهـم شـاد نشـه اینجـوری... ناراحت

+ نمیـدونم! جـدا نمی فهمم بعضی نگاه ها چی توش داره که چشمای منو خیـس میکنـه؟!... فرقیـم نـداره کجـا باشـم ! فکر کن توی بانک یه نگـاهی ببینی و چشمات خیس بشـه ! روتو برگردونی و پاک کنی اشکاتو. خب فکر میکنن دیوونـه ای دیگــه ! کسی نمیـدونه خـودتم نمی فهمی چی توی اون نگـاه دیدی ! راتـو میگیری میـری و به این فکر میکنی که فریـادِ خاموشِ  اون نگاه چشماتو خیس کرد یا معصومیت و سادگیش؟...

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ C0mMeNt ()

1. یکشنبـه ، 14 اسفنـد 90

دیروز نوشـت:ساعت 2:30...  قبل از شـروعِ کلاس ریاضی... maple... لپ تاپ... من روی دستـه ی صنـدلی... پشت سرم... سنگینی... نگاهِ عصبانی... و... من... تعجب !... بعـد از کلاس ریاضـی... من... تختـه... تمرین... تــــــــــــق... صنـدلی... نگاهِ عصبانی !... من... تعجــــــــــــب !... من... نمازخونه... شقایق... خنــده... من... عصبانیـت... قهــوه... ساعت 5... کلاس حسابگری... شقایق... خنــده... من... عصبانیت... شقایق... من... سونیـا... استـاد... عمــلا... 48 بار... ساعت 7... من... راهـرو... من... عصبانی... همـه... عصبانی... نگـاهِ عصبانی !... من... نگـاهِ عصبانی !

میگـه دیدی صبـح چی گفتـم بهت ؟! (یا ذوق و خوشحالی شــدیــــــــد ! ) میگم کی؟ میگـه 11:11 ! من: ابرو میگـه: ...   میگـم من از شـروع میتـرسـم !... خنثی

* فقـط نوشتـم تا یـادم بمونـه !

2.  این روزا بیشتـر از هر چیـزی، از بودن با خانـواده لذت میبـرم ! لبخند

3. این روزا من واقعیــم ! لبخند دیگـه چیزی رو الکی به خـودم و بقیـه تلقین نمیکنـم ! اگـه خوشحالم واقعـا خوشحالم و اگـه خـدا رو به خـاطرِ چیزهایی که برام میخـواد و راه هایی که جلوی پام میـذاره یا راه هایی که جلوی پام میبنـده، شکر میکنـم، واقعـا ایمان دارم بهش که شکـر میکنـم ! مژه

4. بوی عیــد خیــلی میــاد ! خیال باطل

پ.ن : فکر نمیکـردم 23 روز ایــــن همــه روز باشــه...ناراحتافسوس برادری که نبودنت و جـای خالیت بدجوری تو چشمـه... ناراحت 

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ C0mMeNt ()

1. توی تاکسی نشستـم و دوستـم زنگ میزنـه میگـه کجایی؟ بدو بیـا، دارم میمیرم از گشنگی ! و من به روش نمیـارم که خـودم داشتـم از گرسنگی هلاک میشـدم و یه ساندویچ گرفتـم و خـوردم و الان دیگـه گشنـم نیسـت و میگـم باشـه، تا 10 دقیقه دیگـه دانشگـام !‌ 3 دقیقـه نمیگذره که دوباره زنگ میزنه و میگـه دیـره، نمیرسیم بریم ناهار،کلاس شروع میشـه. تـو سرِ راه که داری میـای، 2 تا چیزبرگر برای ما، هرچیـم خودت میخـوای برا خـودت بگیـر و بیـار. و من بازم به روش نمیـارم که اصـلا گرسنـه م نیست، چون میدونم تنهـایی ناراحت میشـه که غـذا بخـوره. به روش نمیـارم و با تمامِ گرسنـه نبودنـم، برای خـودمم یه چیزبرگر میگیـرم و میرم دانشگاه. باهاش مشغولِ خـوردن میشـم و همـراهی میکنـم باهاش که وای چقـد گشنـه م بـود و خـدا خیـرم بـده که غـذا رسونـدم !‌ نیشخند اینجـوری میشـه که می فهمم دیگـه خویِ شیطانی توی مریــم وجـود نـداره، چون فقـط خـودم میـدونم تا 2 روز قبل چقـد ظالم شـده بودم و چـه جوری با همچیـن مسئله ی کوچیکی هم برخـورد میکردم !‌ خنثی

2. یـه استـادِ حسابگـری داریم، تیکـه کلامش "عملاً" ! امروز طی یک سری عملیاتِ انتحـاری به سرم زد بشمـرم این "عملاً" گفتـن هاش رو ! برای جلوگیـری از خـواب هم بود البتـه ! مژه 184 بار طیِ 1 ساعت و ربع ! خنده عملاً سرویسمـان کرد ! نیشخند 

3. من واقعـا نمیـدونم قضیـه چیـه که انقـد روزهـام شلوغ پلوغ شـده ! نگران از بس کلاس هارو بـد ارائـه دادن این تـرم، هر روز تشریف میبریم دانشگـاه و تا شبم هستیـم ! ابرو دقیقا وقتی که میرسـم خـونـه، نـایِ حتی یک حرکتِ اضـافه هـم نـدارم ! این نفهمیـدن هم حکمتی اسـت !.... لبخند

4. بـه شـدت هـوسِ اون لواشک های کثیفِ درکـه رو کرده بـودم و اگـه نمی خـوردم ممکن بود اصـلا بمیـرم ! یعنی تا این حـد هوس کرده بودمـا ! نیشخند که خـدارو شکـر خـوردم ! از خود راضی عیـنِ از قحطی اومـده ها یه عـــــــــــالمــــــــه خریـدم ! زبان جالبیش اینجـا بود که با دوستـام توی دانشگاه میخـوردیم و همـه یه جوری نگامون میکردن که انگـار خـل شـدیم ! و تـوی خونـه هم من میخـوردم و اهالی خـونه با چنان انزجـاری به این صحنه نگاه می کردن که انگـار دارم سوسک میخـورم ! ابرو لذتی که در خـوردنِ لواشکِ کثیف هسـت، در هیچی نیست ! زبان

5. من خـوبم ! لبخند

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ C0mMeNt ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ C0mMeNt ()

هشـدارنوشـتِ پستِ قبل رو جـدی بگیرید !

 

نمیخــوام فکر کنم امروز بایـد چه روزی میشـد و نشـد ! که الان من بایـد چی کار میکـردم و نمیکنـم و نشستـم پای لپ تاپم به نوشتـن ! نمیخــوام فکر کنم چه حرفایی قرار بود امروز زده بشـه و زده نمیشــه ! نمیخـوام فکر کنم چه اتفاقاتی قرار بود بیفتـه و نمیفتـه ! نمیخـوام فکر کنم قـرار بود چه مریمـی باشـم امروز و در حالِ حاضـر چـه مریمیــم ! نــــه ! نمیخــوام فکر کنــم !...

چـرا امروز بایـد جمعه باشــه ؟! دلم بیـرون رفتـن میخـواد ! ولی چون جمعه س، مجبورم بمونـم توی خـونه ! و این داره خیـلی اذیتـم میکنـه ! چون نمیخـوام فکر کنـم امروز قـرار بود چـه جمعـه ای باشـه و الان چـه جمعـه ایـه !

دارم فکر میکنم چـرا سرگرمی های دنیـا انقـد کم شـده ؟! یا شایـدم مشکل از منـه که هیـچ کدومشـون رو نمی تونم پیـدا کنـم ؟! متفکر میخـواستـم برم جلسـه های قام قامَم رو بردارم ولی امروز نمیشـه ! دلـم پیتـزا میخـواد ولی بویِ کباب پیچیـده توی خـونه مون ! و بایـد صبر کنم تا فردا برم دانشگـاه و اگه شـد بریم پیتزا بخـوریم ! تصمیم گرفتـم از فردا، بدونِ توجـه به ساعتِ کلاس هام برم دانشگاه و برگردم ! یعنی هر روز از صبـح برم و عصـر برگردم ! حتی اگه کلاسـم دیر شروع میشـه، ولی زود برم و اگه زود تموم میشـه  هم دیر برگردم خـونه ! اینجـوری فکر کنـم راحت تر باشـم !

میخـوام روشِ زندگیـم رو عوض کنـم ! میخـوام یه مریــمِ غُــد (شایـدم قُــد ! ) باشـم. از اونا که هیـچ کس جرئت نمیکنـه بیـاد سمتـش ! خب وقتـی از یـه روشِ زنـدگی خیـری نمی بینی، بهـتـره روش های دیگـه رو هم امتحان کنی دیگـه !

و هم چنین دلم از اون لواشـک های تــــرشِ درکـه میخـواد ! بایـد دوشنبـه برم درکـه !

یعنی امروز چنـد تا اپیزودِ ومپایر بایـد ببینـم تا شب بشـه و من فرصت نکنـم فکـر کنـم به اینکـه امروز قرار بود چـه روزی باشـه و نیسـت ؟!

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ C0mMeNt ()

هشـدارنوشت: طولانی و آشفتـه می نویسـم ! برای خالی کردن افکارم روی این سطرهـا ! هیـچ کس مجبور نیست فکرهای آشفتـه ی منـو بخونه. به خاطـرِ خستگیِ خودتـون میگم.

من گفتـم ! من از صبـح گفتـم که من هیــچ جا نمیـام و حوصلـه ی هیـچ چیـز و هیـچ کسو هـم نـدارم ! من اینـارو همـه رو گفتـم ! آخـه به آدمی که از زورِ بی حال و حوصلگی، تا سـاعت 12 ظهـر از تختش نمیـاد بیرون، میـاد که حوصـله ی خـونه ی عمه ش رفتن رو داشتـه باشـه ؟! اونـم با این وضعیتِ من ؟! توی خانـواده ی کم جمعیـتِ ما، همـه به هم خیـلی وابستـه ن. تـا حـدی که مثـلا من اگـه 3 روز داییـم رو نبینـم، دلم به شـدت براش تنـگ میشـه و شـده همه ی کارامو بهـم بزنـم، ولی راه میفتـم میـرم خونـه شون که ببینمشـون‌ ! جـدای از اینـکه حتما یه روز در میون بایـد باهاش حرف بزنم ! حالا بچـه های عمـه ی من که 2 تا هستـن، حوصلـه شون سر رفتـه و به بابای من که دایی شـون باشـه زنگ زدن که ما بریـم خونـه شون و بعـدم بریم شام بیرون ! و بابای منـم گفتـه باشـه ! سرِ همین قضیـه من چنان قشقرقی راه انـداختـم که بعـدش خـودمم باورم نمیشـد ! خنثی  آخـه خب من وقتی میگم حال و حوصـله نـدارم و هیچ جا نمیـرم، یعنی چی خب ؟! به من چـه ربطی داره که 2 نفـر دیگـه حوصلـه شون سـر رفتـه و ایـن همـه هم به خانواده ی ما وابستـه ن ؟ چـرا من بایـد با این حال و روزی که دارم پاشـم برم اونجـا و 2 ساعت فیلم بازی کنم و الکی لبخنـد بزنم و بگو بخنـد کنم ؟ بلـه !... اینا نشـونه های مریــمِ جـدیدیـه که داره خـودشـو تا حـدِ امکان جـدا میکنـه از اون مریــمِ قبلی !... چون مریــمِ قبلی خـواستـه و میـل بقیـه رو به خـواستِ خودش ترجیح میداد و همیشـه سعی میکـرد کاری بکنـه که بقیـه رو راضی و خوشحـال نگـه داره. ولی از این موضـوع خیـلی ضـربه خـورد !... الان من شـدم مریمـی که این ویژگی های شیطانی رو داره توی وجودش و به خاطـرِ اون چیزی که خودش میخـواد، حتی قشقرقی راه مینـدازه که بیا و ببین !... خنثی و شایـد جالبش اینجـا باشـه که بعـد از اینکـه بابامو مجبور کردم تا زنگ بزنه و بگـه ما نمیـایم، عذاب وجـدان هـم ندارم ! خنثی بلـه... اینجـور مریمیــم مـن !... 

دلم میخـواد هر جـوری که هست سرِ خـودمو گرم کنم. ولی انگار هنوز آمادگیِ یه سرگرمیِ بزرگ رو نـدارم ! الان فقـط الافی (علافی؟! متفکر) و بیکـار چرخیـدن و هـدر دادنِ ثانیـه به ثانیـه ی عمرمـه که ارضـام میکنـه انگـار ! مثلا تو فکرِ کار کردنم. میخـوام با کار سرِ خـودمو اونقـدر گرم کنم که دیگه نتـونم به چیـزِ دیگه ای فکر کنـم ! با یکی از استـادهامون صحبت کردم و گفت که میتونه برام کار پیـدا بکنـه، اونم تو زمینـه ی رشتـه ی تحصیلیِ خـودم ! از این بهتـر نمیشـه برای یه دانشجوی ترم دوم ! اونم با رشتـه ی من که کار کلا براش خیـلی کمـه تو ایـران. البتـه گفت الان بهـم حقوق نمیـدن. منـم به حقوقش نیازی نـدارم خـداروشکر و فقـط میخـوام که یه جوری سرِ خـودم رو گرم کنـم ! ممکنـه خانواده م مخالف باشـن با کار کردنِ الانِ من. ولی می دونن که الان هیــچ چیــز نمی تونه جلوی منـو بگیـره و هر کاری که دلم بخـواد می کنـم ! ولی احساس میکنم الان آمادگیش رو نـدارم ! آمادگیِ مسئولیتِ بزرگ نـدارم ! مغزم آمادگیِ یاد گرفتـنِ چیـزهای خیـلی مهم و جـدید رو نـداره الان ! حتی آمادگیِ آشنا شـدن با آدم هـای جـدیدی که خیـلی هم از من بزرگ تـر باشـن رو هـم نـدارم ! به خاطرِ همینـا ترجیح میـدم یه مدت دیگـه پیگیـرش بشـم... الان ترجیـح میـدم تمامِ وقتـم رو به الافی (علافی؟! متفکر) بگذرونـم ! میخـوام برم کلاس های مختلف ثبت نام کنـم و مهـم ترین کارم اینـه که این طلسـمِ رانندگی رو بشکنـم و برم 10 جلسـه ی قام قامِش رو هم بالاخـره بعـد از 6 ماه بگذرونـم ! تازگی ها فهمیـدم برای این حالـم، دلم میخـواد ساعت ها پشتِ ماشین بشینـم و برونم و برونم... یه همچیـن دیوونه بازی ای هم چنـد روز پیش درآوردم که توی ادامـه مطلبـه.

+ دلم میخـواد یه ومپایـر باشـه، بیـاد صورتمو بگیـره توی دستاش زل بزنـه توی چشمام و مغزمو تحتِ کنتـرلِ خودش بگیـره و فکـرای گذشتـه رو از ذهنـم پاک بکنـه ! و بهـم تلقین بکنـه که دیگـه بایـد کنترلِ کل زندگیم رو بگیـرم توی دستِ خـودم و همـه ی اون کارایی که دوست داشتـم و انجام نـدادم رو حالا انجـام بـدم !

اگـه کسی vampire diaries رو نگاه نکنـه نمیدونـه من چی میگم. توی این سریال نشون میـده که ومپایر ها تواناییِ این رو دارن که با زل زدن توی چشـمِ یـه آدم، مغزش رو تحتِ کنتـرلِ خودشون بگیـرن و هرچی که میخـوان رو ازش پاک کنن و هر تلقینی که میخـوان رو هم بهش بکنن تا همیشـه اون کاری که میگن رو انجام بده. منم الان یه همچین ومپایـری رو میخـوام !

+ این آشفتـه نوشت های ذهـنِ درگیـرِ من رو ببخشیـد... بازم به نوشتـن رو آوردم و هرچی که میـاد رو مینویسـم... بلکـه کمکی باشـه به حالِ درب و داغونـم...


ادامه مطلب
نوشته ی دل یک عـدد مریــم در پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ C0mMeNt ()

میشینــم سر گور آرزوهـام و اشـک میـریزم...

نه به خاطر خـودم... نه به خاطـر عصبانیـت کم سابقـه م و نه به خاطر نزدیک تـرین افرادی که این لحظه هارو برام ساختن...

به خاطر آرزوهایی که از جــــــــونم ساختمشــون و رشــدشـون دادم تا ایـــــــــن انــــدازه بزرگ شـدن.... تیکـه تیکـه از "خــودم" رو کنــدم و پای این آروزها ریختـم تا اینجوری شــدن و تـا این حــد رشـد کردن...

اونقــدر که گورشـون انقــد بزرگـه...

میشینم و اشـک میریزم...

دونه دونه با دستـای خودم باید خاکشون کنم و چاره ی دیگـه ای ندارم...

یکی رو میخــوام برای حرف زدن... یه کس خاص...

دارم خفـــه میشــم...

ولی سرعت نت پایینــه و ... خلاصـه نمیشــه...

فقـط آروم اشـک میریزم و میگم شب تـوام...

هیـــــچ کس توی سیـاهیِ این شـبِ لعنتـیِ ظـالم نیست که حالِ منو بفهمـه...

گوشـی وجود نداره تا برای چنـد دقیقه به حرفای من گوش بـده...

فقـط بشینه و به صـدای بی صـدای اشک هام گوش بـده...

هیــــــــــــچی نیست توی این شبِ لعنتــــــــی!...

به جز سیــاهی.... و دادهـایی که بی رحمانـه خفـه شون میکنـم...

و یک بالش! بالشـی که سرمو فرو کنم توش و هق هق گریـه کنم...

و نوشتـن توی این 4 دیواری... اشک ریخـــتن و نوشتـن...

و صــدای دزدگیـر ماشینی که سکوت شبو میشکنـه....

شایـد فقط به خاطرِ اینکـه صـدای هق هق هایی که خفـه شون میکنـم به گوشِ هیـــچ موجـودی نرسـه...

هیــــــچی نیست توی این شبِ لعنتـــــی...

میـرم جلوی آینـه و بدون اغراق میگـم که از چشمای قرمــــــــزی که بهم خیــره شـدن وحشـت میکنم...

دو قـدم به عقب برمیـدارم و بازم نگاه میکنـم...

دو کـاسـه... دو کاسـه ی پر از درد و خــون!....

قلبـم تیـر میکشــه... برمیگـردم...

تکــه تکــه های "خــودم" رو از روی زمین جمع میکنــم...

این "خــودم" هــای بُرنـده دستـمو میبُرنـد...

وحشیـانه دلم میخــواد یکی از تکـه ها رو تـوی قلبـم فرو کنـم!...

تا این کابوس لعنتــــــی تموم بشــه...

عجیــب دلم جهنــمِ خـدا رو میخــواد!...

فقــط میخـوام اینجا نباشــم و نبینــم...

ســرِ این گـور نشینـم و قطره های درد و خـونی که می چکنـد رو نبینـم...

جهنــمِ خـدا هـم برام بهشتـه...

هیــــچ کس نیـــست و من به تنهـایی بارِ سنگیــنِ سیــاهی و ظلمـتِ این شب رو به دوش میکشــم...

آروزهـای قشنگــم... به خـدا میسپارمتـون...

همیــــن...

 

 

پ.ن: 2 حالت وجـود داره. یا دیگـه نیستـم.... یا هستــم و به اینجا پناه میــارم...

پ.ن: تک تکِ کلمات این پست خیسنــــد!...

پ.ن : باور نمیکنــد دلـــم..................

 

 

خـــــــدایــــــــا... کمـــــــــــــــــــــــــک..............

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ C0mMeNt ()


Design By : Pichak