دل نوشته ها

اینجــا "مـــَن" ِ مـن زنـدگـی میکنــَـد !

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ C0mMeNt ()

امـروز تـوی تـاکسـی نشستــه بـودم، یــه خـانــوم جـوونــی اومــد سـوار شـد. مـن جلـو نشستــه بـودم. تـا خـانـومه سـوار شـد شــروع کرد بـه فحش دادن! فهمیــدم داره بـا مـوبایل حـرف میزنه. آخـه مـن جلو نشستــه بــودم. هــرچـــی فحـش بــد بـود میــداد!! کثـافتــای آشغـال عــوضــی لجـن! حــرومـزاده هــا، ........... !!! تعجبتعجب مــن سیــخ مـونـده بـودم از حـرفـاش! تعجب مـونـده بـودم قضیــه چیــه آخــه؟! یــه 10 دقیقــه ای کـه فحــش داد، شـروع کـرد بـرا شخـص اون طـرف خـط تــوضیـح دادن! اوه قضیــه ایــن بــوده کــه گشـت ارشـاد دوستشــو گـرفتــه و بـرده نیـروی انتظـامـی! اون همــه فحش رو هــم داشـت بــه گشـت ارشـادی هــا میـداد.  بــه اینــکـه چقــد آشغــال و کثـافـت و لجــن و حـرومـزاده ( نگران ) انـد گشـت ارشــادی هــا! خـب منــم اصــلا و بــه هیـچ عنــوان مـوافق نیستــم بـا ایـن حـرکـت مـزخـرف گشـت ارشــاد گـذاشتـن، اینجـوری فقـط دارن مـردم رو از هـرچـی دیـن و حجـابـه بیـزار می کنـن و بیــن مـردم فـاصـله مینـدازن و بـاعـث میشـن کـه مـردم بـه 2 دستــه تقسیـم بشـن و همــش بـه هـم بـدبیـن باشــن! ولی خـب اینـکـه دلیـل نمیشــه همــه رو بــه یــه چـوب بـرونیــم! اینکــه گشـت ارشـادی هـا مثـلا آدم هـای باحجـابی هستـن و اینجــوری و بـا ایـن روش غلـط میخــوان مـردم رو کنتـرل کنــن، دلیـل میشــه بـر اینکــه همـه ی آدم هـای معتقـدی کـه سعـی میکنـن حجـابشــون رو حفـظ کنـن، آدم هـای آشغـال و کثیفـی هستــن؟ دلیـل میشــه بر اینکــه حـرومزاده ن؟! دلیـل میشــه بـر اینـکـه آدم هـای بیخــودی هستـن و... و... و... ؟! کـی مـا آدم هـا می خـوایــم یـاد بگیـریـم بـه عقـایــد همـدیگــه احتـرام بـذاریــم و همــه رو بـه یـه چـوب نـرونیــم، فقــط  خــدا میـدونــه!... بـه شخصــه بـا ایـن ضـرب المثـل " مشـت نمـونـه ی خـروار اسـت " مخـــــــــــالفــم!!! ابرو یکـی از بهـتـریـن چیـزهـایی کـه مـن بـا وارد شـدن بـه محیـط دانشگـاه دیـدم همیــن بـود! اینکــه همــه سعـی میکنـن بـه عقـایـد همـدیگــه احتـرام بـذارن!  و ایــن یکـی از بهتــریــن چیـزاییـه کـه تجـربــه کـردم!

امـروز تـوی سلف نشستــه بـودیم. دوستـام داشتـن نـاهـار میخـوردن. یــه دختـری از تـرم هـای بالا اومـد سمتمـون و بهمــون یــه برگـه داد کـه چنـد تـا تسـت روانشنـاسی بـود و پـروژه شـون بـود و ازمـون خـواسـ کـه جـواب بدیم. مـن شـروع کـردم بـه جـواب دادن، بیشتــر مـربـوط بـه اعتمـاد بـه نفـس بـود بـه نظـرم. از اون جـایی کـه دوستـای بنــده سخـت مشغـول غـذا خـوردن بـودن، قـرار شـد مـن سـوالا رو بخـونـم بـراشـون و جـوابـاشـون وارد کنـم تـوش. خــودمــم بـاورم نمی شـد جـوابـام انقـد بـاهـاشـون متفـاوت باشــه!! کـاملا دیـدم و بـاورم شـد کـه چقـد اعتمـاد بـه نفسـم پـایینــه! نگران یعنــی قشنـگ کـف بـود اعتمـاد بـه نفســم نسبت بـه اونــا!! نگرانخنثی

 

پ.ن 1: کلا بعضیـا کـارشــون داغـون کـردن آدمـاس!! بـدون هیــچ توقف یـا احسـاس خستگـی ای!... خنثی

پ.ن 2: لبخند حـس خـوب داشتــن بــه بعضـی آدم هـا، حــد و انـدازه نـداره! گـاهـی اصـلا نمیتــونی بیـان کنـی ایـن حس خـوبو! بعــد احسـاس می کنـی اینـکـه نمـیتــوی بیـانش کنـی بـراش، یـه جـور بـدی کـردن در حقشــه! خنثی وحشتنــاک خـوشحـالی از بـودنشــون تــو زنـدگیـت و از نبـودنشــون میتـرسـی! نگران احسـاس می کنـی چـه پشتـوانـه ی محکمـی ان تـو زنـدگیـت! لبخند

پ.ن 3: ببین... تــو.. دور نشــو... نـذار 8 تـاشــون بی خـالـه بشـن خـب...ناراحت

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ C0mMeNt ()

آره... مــن هنــوزم دلتنگـم... هنــوزم دلتنـگ لحـظــه هــای گـذشتــه م... گذشتــه ای کـه هنـــــــوزم درد می کنــه... شــایــد دردش بــرای همیشــه هــم مــونـدگـار باشــه... بیهــوده سعــی می کنــم خیــلی حــرف هــا و رفتــارهــا رو بــه دل بگیـرم... یــادم میــره اصــلا همچیــن آدمـی نیستــم. یــادم میــره نهــایت نـاراحتیــم از هـر کسـی 1 روزه. کـاملا بیهــوده تلاش می کنــم خیــلی حـرفـا و رفتــارا رو بـه دل بگیـرم... در صـورتــی که فـردا صبحـش همـه شـو یـادم رفتــه و بــه دستــور عقلم مثــل یــه آدم گیــج، دنبــال نـاراحتــی فـراموش شــده م می گـردم...ایــن دلتنـگـی رو وقتــی می فهمـم کـه وقتــی خـونـه ی دایـی م، میــون شلـوغـی نگـه داری بچــه م، ولـی بـا ایــن حـال بــه هــوای همیشــه هــر چنـد دقیقــه یـک بـار میـرم سمـت گـوشیــم و چکش می کنـم... اینــو وقتــی می فهمـم کـه از نبـودن هیـچ sms یـا missed call ای دلــم می گیــره... وقتــی ایــن همــه احسـاس تنهــایی می کنـم... ایــن همــه... وقتــی می بینـــم جــز خــدا و هـدیــه ش هیــچـی نـدارم تـو زنــدگیـم... میــدونــم... میدونــم خــدا خـودش جبــران همــه ی نــداشتــه هـاس... ولی احسـاس این کــه  وجــود اون هـم تــو زنـدگیـم با سکتـه همـراهـه تنهــاتــرم می کنــه... تنهـایی ای که بـه شـدت در تلاشـم کـه نـذارم اطـرافیـانـم بـویی ازش ببـرن... آره... مـن هنـوزم دلتنگــم.... حتــی وقتــی دارم پیتـزا میخــورم و مثـل همیشــه سـر 3 تــا تیـکه سیـر میشـم و یــاد گذشتــه ای میفتــم که 3 تــا تیـکه پیتـزا میخــورد اون موقـع... اوهــــوم... مــن هنـــــوزم دلتنگـم و نمــی دونــم ایــن درد مزمــن گذشتــه م، کـی قــراره آروم بگیــره...

 

پ.ن 1: قلـم مـن بــرای از گذشتــه م نوشتــن خلق شــده... تــا کمـی، فقـط کمـی تسکیــن بــده دردم رو...

پ.ن 2: از وقتــی پسـر دایی م پـاش بـه ایـن دنیـا بـاز شــده، خــونه شــون پـر از شـادی و انگیـزه شـده! همــه شــون شـادن! اصـلا یـه وضـع جـدیدی! دلـم یـه جـورایی می گیـره کـه خـب چـرا خـدا بـرای مـا هــم اینجـوری نخـواست که تــوی خـونه مـون صـدای گـریـه ی یـه کـوچـولو بپیچـه؟  ناراحت کـه بشـه باعـث خـوشحـالی و خنـده ی مامـان و بـابام؟ کـه بابام شبـا بـه عشـق اون زود خـودشـو برسـونـه خـونه؟ دلـم می گیــره...افسوس

پ.ن 3: آروزهــای عجیـب غـریبـی می کنــم یـه وقتــا! شــوهــر خـالـه م تــوی ذهنـم یــه مـرد عـالی و کـاملـه. وقتــی داشـت بـا مامان بزرگـم صحبت میکـرد،تــو ذهنــم اومـد که بهتــریــن داماده! همـونجـا تــو دلـم میگـم خـدایـا یــه دامـاد همیـن جــوری بــه منــم بــده!! نیشخند خنده خــودم خنــده م گـرفتـه بـود شـدیـد!! خنده آخــه بنــده خــدا، اول بـذار خـدا بهـت دختـر بـده، بعـد ازش دامـاد اینجــوری بخــواه!! نیشخند

 

بعـدانوشـت: ببخشیــد چنــد روزه سـر نمی زنــم! ناراحت ایــن 2 روز خیــلی درگیـر بـودم، 3 شنبـه هـم امتحـان دارم. بایـد بخـونـم براش. افسوس از 3 شنبــه بـه بعـد بازم پلـاســـم! از خود راضی

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ C0mMeNt ()

چنــد روزیــه بـدون اینکـه دلیلشـو بدونـم، دلــم اصــلا حـال و روز خـوبی نـداره!... حـالم بی دلیـل خـوب نیست... و مــن کلافـه از اینکـه دلیلشــو نمی دونــم!... ناراحت هــرچیـزی اذیتــم می کنــه...افسوس خیــلی بی حـوصلـه شــدم! خیـــــلی!!  ناراحت نــه حــوصـلـه ی کلاس هــای فوق العـاده عــالی ریـاضی مـون رو دارم، نـه حوصـله ی گشت و گـذار با دوستـامو... شــدم یــه آدم پـوچ و بـی هـدف! اصــلا یـه وضـعی!...

تــوی خیــابون انقلاب، پشـت چـراغ قـرمز و تـرافیـکشیــم. به پیـاده رو نگـاه می کنـم کـه مثـل راه مـاشیـن رو شلـوغ و پـر تـرافیـک آدمـاس! هــر آدمی یـه جـوریــه! فکـر می کنــم به اینکـه الان چقـــــــــدر افکـار متفـاوت تــوی ایــن محیـط جـریـان داره! یهــو نگـام میفتــه بـه آسمــون تیــره ی شـب که ابـریــه. چقــد آسمون شب رو دوست دارم! تــوش یـه آرامش خـاصـی داره بـرام. فکـر می کنـم به خــدا. به اینکــه یعنــی اون بالاهـا نشستــه و داره به دنیـا نگـاه میکنـه؟ آدما رو کنتـرل می کنـه؟ بی اختیـار یـاد بازی sims میفتــم! یعنــی همـون جـوری که تـو اون بازی، ما آدمارو کنتـرل می کنیـم، خــدا هـم از اون بالا مارو اینجـوری کنتـرل می کنـه؟ اون جــوری کـه ما تــوی بازی، از همــه ی افکـار و خـواستــه هـای آدم هـامون خبـر داریـم، خــدا هـم افکـار و خـواستـه هـای مارو همـه شـو می بینه؟ باز یـه نگـاه به تــرافیـک آدمـای تــوی پیـاده رو مینـدازم... یعنــی چنــد تـا از ایــن آدم هــا مثـل مـن به یــه همچیــن احسـاس پـوچی ای رسیـدن و زنـدگیشـون خـالی خـالیــه؟... بــ غــ ضــ ـ... شـ د یـــ د... فکـر می کنــم یعنـی خـدا نمی دونــه مــن و خیــلی از ایــن آدم هـا چـه حـال خـرابی داریـم؟... چــرا میــذاره درد بکشیــم؟... چــرا کمکـم نمی کنــه؟... و.... بغضـی کـه چنــدین وقتــه داره عـذابـم میــده می تــرکــه!... اشک می ریزم و بـه تــرافـیک آدم هــا خیــره میشــم... هــرکدوم بــه جــور! یکــی یــه منحنــی لبخنــد داره روی صورتش، یکــی صــدای خنــده ش تــو اون شلوغـی به گوش منـم می رســه، یکــی منحنــی اخـم داره روی صـورتش و... و ... و... محیــط ماشیــن کوچیــکه... نبـایــد بذارم صــدای اشکـام به گوششــون برســه!... خنــده م می گیــره از فکـرم! اشکــای مـن صـدا داشتــه باشــن؟! بی صــداتــر از اشک هــای خــودم نمی شنـاســم!... هیــچ کس اون دریــا دریــا اشکـی که می ریختــم رو نــدیده و نشنیــده! هیــچ کس! نگــاهــم میفتـه به مـاشیــن کنـاری. مــردی حــدودا 29، 30 ســاله تــوشــه. انگـار متــوجـه اشـک ریختــن بـی صــدای مـن شــده که با تعجـب داره نگـاهـم می کنــه! اهمیتــی نمی دم... یــاد پیــام میفتــم. اینکــه اسمشــو زیــر نوشتـه هـاش می نویســه افســرده. و مــن همیشــه دلم می خــواستــه بهش بگـم که چــرا بـه خــودت یــه حـس و حــال بـدی رو تلقیـن می کنـی. احسـاس می کنــم گـویــاتــر از هـرچیـزی بـرام همیــن اسمــه!... حــال و روزمـو هیچـی بـه ایــن خــوبی نمی تــونـه تـوصیف کنــه! بـه ایـن فکـر می کنــم که اسمشــو ازش قـرض بگیـرم!... رد اشک هـام روی صــورتمـه. احســاس می کنــم دوسشــون دارم... اشک هــامو دوست دارم! هیــچ کس جـز خــودم نمی دونــه تــو هــر قطــره شــون چقـــــــــــــــــــــــــــدر حـرف جمـع شــده!... یــاد بهــار میفتــم... اسمـش با اینکــه یــادآور رنـگ سبـزه، ولی همیشــه برا مــن یـادآور رنگ آبی و آرامش محضــه! بــی بهــونه دلــم بـدجــوری میخــواد کـه تــو اون لحظــه کنــارم باشــه... با اینکــه هیــچ وقـت کنــارم نبـوده و تجـربـه ی حضـورشــو نـداشتــم، ولی بـا اطمینــان می دونــم که بــودنش بــرام آرامش محضــه... می دونــم اگـه اون لحظــه کنـارم باشــه، آروم می گیــرم...بــدجــوری دلـم میخــواد کنــارم باشــه... بدجــوری... ســرعـت پـاییـن اومـدن اشک هــام بیشتـر میشـه... یــاد ســال پیـش دانشگـاهـی میفتــم... بهتـریـن ســال تحصیـلی م... یــاد اون حـرف زدن هــای خـالصـانـه م با خــدا... چقــد جــای اون حـرف زده هــای خـالصـانه تــوی زنـدگیـم خـالیــه... دلــم بـرای خــدای خــودم تنگ شــده!... یــاد تــاســوعــا و عـاشـورای ســال هــای پیشـم میفتــم... 4تــا تـاسوعــا و عـاشـورای یــه جــور، ولی امســال چقــد تفـاوت... بی اختیــار دستــم بـرای فــرستــادن یه sms از نــوع دلتنگیـش میــره سمـت گوشیــم. صفحــه ی نوشتــنش رو باز می کنــم. هنــوز 1 حـرف هـم تـایپ نکـردم که sms میــاد!....... یــه لبخنــد عمیــق وسـط اشـک... هــدیــه ی خــدا... خــدای مـن هنـوزم دوسـتـم داره انگـار... یــادم میــره میخــواستــم sms بفرستــم!... اشـک هـام خیــال قطـع شــدن نـدارن! امـام حسیــن... عاشقشــم... یــادم میفتــه دارم میــرم یــه مجلس کـه براش عـزاداری کنـم... تــو دلم بهــش میگــم دستـمو بگیــر... ول نکــن... هیـچ وقــت... ســرعــت اشک هــام... زیــــــاد!... یــاد سهیـلم میفتــم... داداش مهـربونــم... فکــر می کنــم به اینکــه یعنـی تهـرانـه؟ یعنـی می تونـه بـره امام زاده صـالح؟ دلــم میخــواد همــون موقـع بــرم امام زاده صـالح و مثــل 2 سـال پیش بـراش شمـع روشــن کنــم... یـاد 2 سـال پیـش میفتــم که شمـعـی که براش روشــن کـردم ســریع گـرفت، ولی شمـع خـودم روشـن نمی شــد... بــازم اشـک... تمـومی نـدارن... یـاد یــه جملــه از فیس بـوک میفتــم: مگــر اشک هـا چقــدر وزن دارنــد که با ریختنشـان انقــدر سبــک می شـویــم؟!

  فکـر میکنــم... مگــر مــن چقــدر وزن دارم که با ریختــن ایــن همــه اشک هــم ذره ای سبک نمی شــوم؟!...

 

 

پ.ن: میـدونی... یــه وقتــایی هست که احســاس می کنـی یکی داره ازت دوری می کنـه... حـالا بـه هـر دلیلی! حتــی ممکنــه دلیلش خیــلی هـم منطقـی باشــه برای خــودش! اون موقعس که تــوام فکــر می کنـی ازش دوری کنـی تــا راحـت تـر باشه!...

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ C0mMeNt ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ C0mMeNt ()

چــه حـس قشنگیــه زیــر برف ایستــادن و بی تــوجـه به نگـاه متعجـب مـردم، آیسپـک خـوردن و بــه رقـص قشنـگ برف هـا تــو آسمــون نگـاه کـردن و از ســرما لرزیـدن!... و تــوی یـک لحظـه، فقــط یـک لحظـه، بـه یــاد ایـن افتــادن کـه دیگــه دو تـا دسـت وجـود نــداره که با وجــود یخ بودن خـودش، دستــای منــو بگیــره و سعـی کنــه با "هــا" کـردن گرمشــون کنــه...

بــه همیــن ســادگی... به همیــن ســادگی تمــام احسـاسـای خـوب در عــرض یـک لحظــه میــرن...

 

+ ایــن احســاس پوچـیــــ هــم میگــذره...

++ خــوش اومــدی محــرم... خیــلی وقـت بــود بــوتــو می کشیــدم تـو ریــه هــام و لحظــه هــای اومـدنتــو می شمــردم... چــه عظمتــی داری که با همــه ی غمــی که می ریزی تــوی دل آدم، ولی با ایــن حــال انتظــار اومدنتــو خــوب نقـاشـی می کنیــم...

+++ خــدا بغلــم کـن... فقــط بغـل خــودتـو میخــوام...ناراحت

×× فقــط کافیــه برای 1 سـاعـت دخـتر باشـی، تـا بفهمـی مـردهــا، از پسـربچـه ی راهنمـایی گرفتــه تـا پیـرمـرد 70 سـاله، اگـه از کنـارت رد بشـن و یـه حـرفی بهـت نزنـن، مـردم فکـر می کنـن لالـن!...

نوشته ی دل یک عـدد مریــم در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ C0mMeNt ()


Design By : Pichak