دل نوشته ها
اینجــا "مـــَن" ِ مـن زنـدگـی میکنــَـد !
هشـدارنوشت: طولانی و آشفتـه می نویسـم ! برای خالی کردن افکارم روی این سطرهـا ! هیـچ کس مجبور نیست فکرهای آشفتـه ی منـو بخونه. به خاطـرِ خستگیِ خودتـون میگم.
من گفتـم ! من از صبـح گفتـم که من هیــچ جا نمیـام و حوصلـه ی هیـچ چیـز و هیـچ کسو هـم نـدارم ! من اینـارو همـه رو گفتـم ! آخـه به آدمی که از زورِ بی حال و حوصلگی، تا سـاعت 12 ظهـر از تختش نمیـاد بیرون، میـاد که حوصـله ی خـونه ی عمه ش رفتن رو داشتـه باشـه ؟! اونـم با این وضعیتِ من ؟! توی خانـواده ی کم جمعیـتِ ما، همـه به هم خیـلی وابستـه ن. تـا حـدی که مثـلا من اگـه 3 روز داییـم رو نبینـم، دلم به شـدت براش تنـگ میشـه و شـده همه ی کارامو بهـم بزنـم، ولی راه میفتـم میـرم خونـه شون که ببینمشـون ! جـدای از اینـکه حتما یه روز در میون بایـد باهاش حرف بزنم ! حالا بچـه های عمـه ی من که 2 تا هستـن، حوصلـه شون سر رفتـه و به بابای من که دایی شـون باشـه زنگ زدن که ما بریـم خونـه شون و بعـدم بریم شام بیرون ! و بابای منـم گفتـه باشـه ! سرِ همین قضیـه من چنان قشقرقی راه انـداختـم که بعـدش خـودمم باورم نمیشـد !
آخـه خب من وقتی میگم حال و حوصـله نـدارم و هیچ جا نمیـرم، یعنی چی خب ؟! به من چـه ربطی داره که 2 نفـر دیگـه حوصلـه شون سـر رفتـه و ایـن همـه هم به خانواده ی ما وابستـه ن ؟ چـرا من بایـد با این حال و روزی که دارم پاشـم برم اونجـا و 2 ساعت فیلم بازی کنم و الکی لبخنـد بزنم و بگو بخنـد کنم ؟ بلـه !... اینا نشـونه های مریــمِ جـدیدیـه که داره خـودشـو تا حـدِ امکان جـدا میکنـه از اون مریــمِ قبلی !... چون مریــمِ قبلی خـواستـه و میـل بقیـه رو به خـواستِ خودش ترجیح میداد و همیشـه سعی میکـرد کاری بکنـه که بقیـه رو راضی و خوشحـال نگـه داره. ولی از این موضـوع خیـلی ضـربه خـورد !... الان من شـدم مریمـی که این ویژگی های شیطانی رو داره توی وجودش و به خاطـرِ اون چیزی که خودش میخـواد، حتی قشقرقی راه مینـدازه که بیا و ببین !...
و شایـد جالبش اینجـا باشـه که بعـد از اینکـه بابامو مجبور کردم تا زنگ بزنه و بگـه ما نمیـایم، عذاب وجـدان هـم ندارم !
بلـه... اینجـور مریمیــم مـن !...
دلم میخـواد هر جـوری که هست سرِ خـودمو گرم کنم. ولی انگار هنوز آمادگیِ یه سرگرمیِ بزرگ رو نـدارم ! الان فقـط الافی (علافی؟!
) و بیکـار چرخیـدن و هـدر دادنِ ثانیـه به ثانیـه ی عمرمـه که ارضـام میکنـه انگـار ! مثلا تو فکرِ کار کردنم. میخـوام با کار سرِ خـودمو اونقـدر گرم کنم که دیگه نتـونم به چیـزِ دیگه ای فکر کنـم ! با یکی از استـادهامون صحبت کردم و گفت که میتونه برام کار پیـدا بکنـه، اونم تو زمینـه ی رشتـه ی تحصیلیِ خـودم ! از این بهتـر نمیشـه برای یه دانشجوی ترم دوم ! اونم با رشتـه ی من که کار کلا براش خیـلی کمـه تو ایـران. البتـه گفت الان بهـم حقوق نمیـدن. منـم به حقوقش نیازی نـدارم خـداروشکر و فقـط میخـوام که یه جوری سرِ خـودم رو گرم کنـم ! ممکنـه خانواده م مخالف باشـن با کار کردنِ الانِ من. ولی می دونن که الان هیــچ چیــز نمی تونه جلوی منـو بگیـره و هر کاری که دلم بخـواد می کنـم ! ولی احساس میکنم الان آمادگیش رو نـدارم ! آمادگیِ مسئولیتِ بزرگ نـدارم ! مغزم آمادگیِ یاد گرفتـنِ چیـزهای خیـلی مهم و جـدید رو نـداره الان ! حتی آمادگیِ آشنا شـدن با آدم هـای جـدیدی که خیـلی هم از من بزرگ تـر باشـن رو هـم نـدارم ! به خاطرِ همینـا ترجیح میـدم یه مدت دیگـه پیگیـرش بشـم... الان ترجیـح میـدم تمامِ وقتـم رو به الافی (علافی؟!
) بگذرونـم ! میخـوام برم کلاس های مختلف ثبت نام کنـم و مهـم ترین کارم اینـه که این طلسـمِ رانندگی رو بشکنـم و برم 10 جلسـه ی قام قامِش رو هم بالاخـره بعـد از 6 ماه بگذرونـم ! تازگی ها فهمیـدم برای این حالـم، دلم میخـواد ساعت ها پشتِ ماشین بشینـم و برونم و برونم... یه همچیـن دیوونه بازی ای هم چنـد روز پیش درآوردم که توی ادامـه مطلبـه.
+ دلم میخـواد یه ومپایـر باشـه، بیـاد صورتمو بگیـره توی دستاش زل بزنـه توی چشمام و مغزمو تحتِ کنتـرلِ خودش بگیـره و فکـرای گذشتـه رو از ذهنـم پاک بکنـه ! و بهـم تلقین بکنـه که دیگـه بایـد کنترلِ کل زندگیم رو بگیـرم توی دستِ خـودم و همـه ی اون کارایی که دوست داشتـم و انجام نـدادم رو حالا انجـام بـدم !
اگـه کسی vampire diaries رو نگاه نکنـه نمیدونـه من چی میگم. توی این سریال نشون میـده که ومپایر ها تواناییِ این رو دارن که با زل زدن توی چشـمِ یـه آدم، مغزش رو تحتِ کنتـرلِ خودشون بگیـرن و هرچی که میخـوان رو ازش پاک کنن و هر تلقینی که میخـوان رو هم بهش بکنن تا همیشـه اون کاری که میگن رو انجام بده. منم الان یه همچین ومپایـری رو میخـوام !
+ این آشفتـه نوشت های ذهـنِ درگیـرِ من رو ببخشیـد... بازم به نوشتـن رو آوردم و هرچی که میـاد رو مینویسـم... بلکـه کمکی باشـه به حالِ درب و داغونـم...
سه شنبـه بود و فـردای اون روزی که من وحشتناک به هـم ریختـه بودم... اون روز کلاس نداشتـم و از صبـح مثـلِ یه آدمِ زخمی به خـودم می پیچیـدم و نمیتونستـم برای نیم ساعت هم آروم بگیـرم... تا ظهـر به زور دووم آوردم ولی دیگـه ظهـر طاقتـم تموم شـد... تصمیم گرفتـم از خونه بزنم بیرون. انقـد حالم بـد بود که کسی حتی نپرسیـد کجا میـرم ! منم بی هـدف راه افتـادم ! تصمیم گرفتـم دوباره برم متـرو سـواری و الکی گشتـن ولی نمیدونم چی شـد که سر از دانشگاه درآوردم ! دوستـام کلاس داشتـن. بیرونِ کلاسشون منتظر شـدم تا بیـان و حداقـل یه کم با اونا باشـم و حواسم پرت بشـه. یهـو یکی از دوستام زنگ زد بهم و گفت کجایی؟ دانشگاهی؟ گفتـم من که امروز کلاس نـدارم ولی الکی اومدم دانشگاه. گفتـم تو کجایی؟ گفت من پارکِ سرِ کوچـه م و امروز ماشیـن آوردم، بیـاین برسونمتون. منم گفتـم باشـه و کلاسِ اینا تموم بشـه میایم. بالاخـره کلاس اون 2 تا دوستـم هم تموم شـد و رفتیـم بیرون از دانشگاه. دوستـم هم با ماشین اومد و سـوار شـدیم. اون 3 تا خـونه شون چنـدتا کوچـه باهـم فرق داشت فقط و مسیرشون یکی بود.ولی من نه. قرار شـد منو تا مترو برسونن. ولی من که بی اعصاب بودم و حوصـله ی خونه رفتن هم نـداشتـم، گفتـم که تا خونه شون باهاشون میـرم و از اونجا با متـرو برمیگـردم !! حالا توی نقشـه که نگاه میکنی، دانشگـاهِ ما آخـریــــــــــن نقطه ی غربِ نقشـه س و خـونه ی اونا هم آخـریــــــــن نقطه ی شرقِ نقشــه ! و ما سـاعتِ 5:30 بعد از ظهـر، توی ترافیـک وحشتنـــاک بزرگراه حکیم بودیم ! بدونِ اینکـه مسیر من اونجـا باشـه ! و بعـدش هم من از آخریــــــن نقــطه ی شرق، با متـرو برگشتـم خونـه ی خودمون ! یعنی اون مسیـر رو دوباره برگشتـم ! و این تنهـا چیزی بود که اون لحظـه حالم رو خـوب میکـرد و بهـم آرامش میـداد ! همچیـن مریـــمِ عجیب غریب و بی اعصابیـم مـن !...
اینـم یه عکس که میخـواستـم سنـدِ دیوونگیـم باشـه، که یه مسیـری که اصـلا راهـم نیست رو 2 بار توی اون ترافیـــــــکِ وحشتنـاکِ بعـد از ظهـرِ تهـران میـرم و برمیگـردم !!... 

هرچنـد یه کم بد گرفتـم و بیشتـر توی ماشین افتـاده تا ترافیکی که موضـوعِ عکس بود !
| Design By : Pichak |
